ميان باغ‌هاي سبز رؤيا چشم در راهم
نمي‌خوابم، تو را امروز و فردا،‌ چشم در راهم
جواب پرسشم را ... ديدگانم باز مي‌گويند
همانا چشم در راهم، همانا چشم در راهم
سبك‌تر مي‌وزي تو، مثل عطر مريمستان‌ها
ولي من در حصار سنگ شب‌ها، در راهم
نخواهد جادّه گر پايان بگيرد در مسير خود
نهايت را در اين سرگشتگي‌ها، چشم در راهم
سكوت است و سكوت است و سكوت است و سكوتستان
تو را در هيبت امواج دريا، چشم در راهم
تو نزديكي، تو دوري، فهم كوتاهم نمي‌بيند
تو را در بيشه‌هاي دور افرا، چشم در راهم
رگ ارديبهشت سبز، مي‌رقصد به رگ‌هايم
سراسر اضطرابم، باز امّا چشم در راهم
شبيه تك درختم، در كويري دور از باران
به اميد بهاران شكوفا، چشم در راهم
طراوت مي‌دمد، از ناكجاهايي كه پنهان است
به جان حسرت، در اين سير و تماشا، چشم در راهم
به ديدار كسي دل بسته‌ام، بايد كه برگردد
به سوي شش جهت از سمت صحرا، چشم در راهم
تلاوت مي‌شود، آواز پيدايي كه در راه است
به هر آواز پنهان يا كه پيدا، چشم در راهم
نگاهم مي‌كشد سر، تا فراز قلّه‌هاي دور
تو را در انتهاي هرچه بالا، چشم در راهم
گذشت لحظه‌ها قرني‌ست در من، در من ساكن
براي ساعت ديدار، مولا! چشم در راهم