وادى عشق

(وادى عشق )
كاروان عاشقان به مسيرش ادامه مى داد كه ناگهان اسب امام عليه السلام ايستاد و حضرت از نام آنجا پرسيد  و گفتند:
به اين سرزمين غاضريه ، طف ، نينوا و يا كربلا گويند.
اشك از چشمان مبارك امام حسين عليه السلام سرازير شد و فرمود:
به خدا سوگند، اينجا دشت اندوه و بلاست . اينجا شهادتگاه مردان و تنهايى و غربت زنان و خاندان ماست . مزار ما در دنيا و حشر ما در آخرت اينجاست ؛ جدم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، اين خبر را به من فرمود.
امام عليه السلام برادران و خانواده خود را جمع كرد و با نگاهى معنادار تواءم با اشك فرمود:
بارالها! به يقين ما عترت پيغمبرت ، محمد، هستيم كه از خانه و ديارمان و حرمان جدمان رانده شديم و بنى اميه حق و حدود ما را پايمال كردند؛ پس ‍ خدايا! حق ما را بستان و ما را بر ستمگران يارى نما.
و رو به اصحابش فرمود:
مردم بندگان دنيايند و دين آويزه زبانشان است و دين را براى دنيايشان مى خواهند؛ از اينرو وقت بلا و امتحان ، دينداران كم باشند. كار ما بدينجا رسيده كه مى بينيد؛ چهره دنيا دگرگون و زشت شده و زيبايى و نيكى اش به شتاب روى گردانده و رخت بر بسته و همچون آب دور ريز ته مانده كاسه و يا چراگاه بى آب و علفى شده است .
آيا نمى بينيد كه به حق عمل نكرده و از باطل نهى نمى كنند و ايمان داران مشتاق ديدار خداوند مى شوند؛ از اينرو من مرگ را جز خوشبختى و سعادت و زندگى با ستمگران را جز درد و رنج نمى دانم

ادامه نوشته

سفر عشق

امام حسين عليه السلام در هشتم ذى الحجة ، روز ترويه ، به جهت حفظ جان خويش و حريم كعبه  از يك سو و به انجام رساندن رسالت خود از سوى ديگر، با تبديل حج خود به عمره به سوى كوفه حركت كرده و ضمن خطبه اى بعد از حمد و سپاس الهى و درود بر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
مرگ را بر انسان همچو گردنبند بر گردن دختران مقدر نموده اند؛ چقدر مشتاق ديدار اجداد خود، چون شوق يعقوب به ديدار يوسف هستم ! براى من شهادتگاهى را برگزيده اند؛ گويا گرگ هاى دشت نواويس و كربلا را مى بينم كه بند بند پيكرم را جدا كرده و مشك ها و شكمبه هاى خالى خود را از آن انباشته مى كنند.
از تقدير الهى گريزى نيست ؛ خشنودى خدا، خرسندى ما خاندان پيامبر است ؛ بر بلاى او شكيباييم كه خداوند پاداش صبر پيشگان را براى ما عطا مى كند. ذريه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از او جدا نخواهد شد؛ چشم حضرت در حريم قدس الهى ، به ديدارشان روشن شده و وعده خويش را در حقشان وفا مى نمايد.
كسى كه جانش را در راه ما بذل كرده و آماده ديدار خداوند متعال است ، بايد با ما سفر آغاز كند، به اميد خداوند، صبح رهسپارم

ادامه نوشته

ولايت على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم حضرت امير مؤ منان (عليه السلام ) وارد شد در حالى كه آثار سرور و خوشحالى در صورت نازنينش آشكار بود، حضرت على (عليه السلام ) سبب آنرا پرسيد. حضرت فرمودند: خداوند متعال به من بشارت داد كه شيعيان على چه عاصى و چه مطيع آخرالامر در بهشت جايگزين شوند، حضرت على (عليه السلام ) به مجرد شنيدن اين كلام سجده شكر به عمل آورده و گفت : خداوندا نصف حسنات خود را به شيعيانم بخشيدم . در اين لحظه حضرت زهرا عليهاالسلام و امام حسن و امام حسين (عليه السلام ) هر يك به ترتيب عرض كردند: پروردگارا ما هم نصف ثوابهايمان را به شيعيان اميرمؤ منان على (عليه السلام ) بخشيديم . رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گفت : خداوندا منهم نصف حسنات و ثوابهايم را به شيعيان حضرت على مرتضى (عليه السلام ) دادم در اين وقت بود كه وحى از طرف خداوند رسيد كه شما از من كريم تر نيستيد، منهم گناهان همه شيعيان على را آمرزيدم

عظمت على (ع ) مانند سوره توحيد است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به برخى از كسانى كه در لشكر اسلام به همراهى على صلى الله عليه و آله و سلم به جنگ ذات السلاسل رفته بودند فرمود: امير و فرمانده خود(يعنى على (عليه السلام )) را چگونه ديديد؟
عرض كردند: چيزى غير از خوبى از او نديديم ، جز آنكه در تمام نمازها كه ما پشت سر او مى خوانديم سوره (قل هو الله احد) را مى خواند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من اين مطب را از او خواهم پرسيد. چون على (عليه السلام ) به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد آن حضرت به او فرمود: يا على چرا در تمام نمازهايى كه با ايشان خواندى جز سوره اخلاص سوره ديگرى نخواندى ؟ عرض كرد اى رسول خدا اين سوره را دوست دارم . پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: براستى كه خدا نيز تو را دوست دارد چنانچه تو سوره توحيد را دوست دارى سپس فرمود: اى على اگر من نمى ترسيدم از اينكه گروههايى از مسلمانان درباره تو بگويند آنچه را كه نصارى (مسيحيان ) درباره عيسى بن مريم گفتند (اينكه او را خدا يا پسر خدا خواندند) امروز سخنى درباره تو مى گفتم كه به هيچ گروهى از مردم نگذرى جز آنكه خاك زير پايت را (براى تبرك و تيمن ) بردارند.

نظر شيطان درباره ولايت على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


سلمان فارسى مى گويد: روزى شيطان به چند نفر رسيد كه به على بن ابيطالب (عليه السلام ) جسارت مى كردند او در مقابل آن جماعت ايستاد، آنها گفتند تو كيستى اى مرد؟ شيطان گفت : من ابومره ام گفتند: آيا سخن ما را شنيدى ؟ شيطان گفت : خوشى نبيند.
آيا به سرور و مولاى خود على بن ابيطالب (عليه السلام ) جسارت مى كنيد؟
آنها گفتند تو از كجا فهميدى كه على سرور و مولاى ماست ؟
شيطان گفت : از گفتار پيغمبرتان كه فرمود: (من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله ؛ هر كه من مولاى او هستم على نيز مولاى اوست ، خدايا! دوست بدار كسى را كه او را دوستش دارد و دشمن بدارد هر كه را كه على را دشمن مى دارد، خدايا! يارى كن هر كه او را يارى مى كند و يارى كن هر كه ياريش مى كند...)
آنها گفتند: اى ابومره تو از شيعيان على (عليه السلام ) هستى ؟
شيطان گفت : نه ولى او را دوست دارم و هر كه با او دشمن باشد من در مال و فرزند او شريكم .
گفتند: اى ابومره : درباره على (عليه السلام ) چيزى برايمان بگو؟
شيطان گفت : اى جماعت ناكسان و قاسطان و مارقان ... من در ميان فرشتگان بودم و با آنها مشغول عبادت بوديم و خداى عزوجل را تقديس ‍ و تسبيح مى كرديم ، يك نور پر پرتو از مقابل ما گذشت كه بواسطه آن نور همه فرشتگان در برابر آن نور صورت را بر زمين نهادند و گفتند: سبوح قدوس ؛ اين نور، يا نور فرشته مقرب است يا نور پيغمبر مرسل ، در اينحال نداء از طرف خداى عزوجل رسيد كه اين نور، نه از فرشته مقرب است و نه از پيغمبر مرسل ، بلكه اين نور طينت على بن ابيطالب است

دلم ز عشق تبرا نمی‌تواند کرد

دلم ز عشق تبرا نمی‌تواند کرد

صبوری از رخ زیبا نمی‌تواند کرد

غم از درون دل من برون نمی‌آید

که ترک مسکن و ماوی نمی‌تواند کرد

بروی خوب مرا دیده روشنست ولی

به هیچ وجه مهیا نمی‌تواند کرد

برفت دوش خیالش ز چشم من چه کند

مقام بر لب دریا نمی‌تواند کرد

به صبر کام توان یافتن ولیک چه سود

چو صبر در دل ما جا نمی‌تواند کرد

عبید گه گهی از بهر مصلحت میگفت

که توبه میکند اما نمی‌تواند کرد

عبید زاکانی

عشق تو جارى و جاويد در جانها

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


حارث كه از اصحاب حضرت على (عليه السلام ) است سراسيمه به خدمت على (عليه السلام ) رفت ، آن حضرت از حارث چه چيزى ترا بر آن داشته كه در اين موقع شب نزد من آيى ؟
حارث گفت : والله دوستى و عشقى كه در جان من است مرا پيش تو آورد.
آنگاه حضرت به او فرمود: بدان اى حارث ! كه نمى ميرد آن كسى كه مرا دوست مى دارد الا اينكه در وقت جان دادن مرا مى بيند و با ديدن من اميدوار رحمت الهى مى شود و همين طور كسى كه مرا دشمن مى دارد مرا مى بيند در وقت مردن ، اما عرق خجالت و نااميدى در صورت مى نشيند

شيطان  به دست کی به دراک واصل خواهد شد

اسحاق بن عمّار گويد:
روزى محضر شريف امام جعفر صادق عليه السلام شرفياب شدم و پيرامون آيه شريفه قرآن : رَبّ فَأنْظِرْنى إلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ قالَ فَإنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ إلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ 
سؤال كردم كه آخرين روز مهلت حيات شيطان چه زمانى است ؟
حضرت فرمود: آيا فكر مى كنى تا قيامت و صحراى محشر باشد؟!
خير چنين نيست ، بلكه منظور روز ظهور و قيام قائم آل محمّد صلوات اللّه عليهم مى باشد؛ چون امام زمان (عجّ) را ظاهر گردد و قيام كند، وارد مسجد كوفه خواهد شد و شيطان در مقابل حضرت دو زانو مى نشيند و مى گويد: واى از اين روز كه چه روز سختى است .
پس از آن امام زمان عليه السلام او را به قتل مى رساند.
بنابراين مهلت شيطان تا آن روزى خواهد بود كه به دست پُر توان حضرت صاحب الزّمان (عجّ) به هلاكت اءبدى خواهد رسيد.

حديث ولادت عشق

حديث ولادت عشق
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در اين راستا فرمود:
هنگام ولادت حسين در شب جمعه ، جهت بزرگداشت او، خداوند متعال دستور داد تا فرشتگان ماءمور جهنم آتش آنرا بر اهل جهنم خاموش ‍ كنند و فرشتگان بهشتى بهشت را بيارايند و حورالعين خود را زينت داده و به ديدار هم روند و ديگر فرشتگان تسبيح و حمد و سپاس خداى را در صف هاى بهم پيوسته بپا دارند و جبرييل جهت تهنيت و شادباش گفتن به محضر پيامبر اكرم در هزار گروه كه هر گروهى يك ميليون فرشته است ، فرود آيد و به محمد صلى الله عليه و آله و سلم بگويد:
من او را حسين نام نهادم . او را شرورترين شخص زمان او، كه سوار بر بدترين چهارپاست به قتل مى رساند؛ واى بر قاتل حسين و پيشواى او كه دستور قتل را صادر نمود؛ من از كشنده حسين بيزار و او نيز از من بيزار است ؛ زيرا در روز قيامت جرمى بالاتر از قتل حسين نيست كه با مشركان در آتش جهنم خواهد شد؛ آتش دوزخ به قاتل حسين مشتاق تر از بهشت به بهشتيان است .
جبرييل را هنگام هبوط، يكى از فرشتگان الهى
ديد و پرسيد:
امشب چه شده ؟ آيا قيامت اهل دنيا به پا شده است ؟
جبرييل فرمود:
براى محمد فرزندى به دنيا آمده كه خداوند متعال مرا جهت اظهار تهنيت به محضرش ، فرستاد.
آن فرشته گفت :
اى جبرييل ! قسم به آفريننده مان ، وقتى به حضور محمد شرفياب شدى ، اسلام مرا به او برسان و از قول من به او بگو كه بحق كودك نو رسيده ات ، از پروردگارت بخواه تا از من خشنود شده و بالها و مقام و منزلت مرا در بين فرشتگان به من باز گرداند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه ضمن دريافت تهنيت و تحيت الهى از جبرييل ، از شهادت حسين عليه السلام آگاهى يافته بود، فرمود:
قاتل حسين از امت من نيست ؛ و من و خداوند متعال از ايشان بيزار هستيم .
و به دنبال اين ، حضرت نزد فاطمه زهراء عليها السلام آمد و خبر شهادت ريحانه خود را به دخت گرانقدرش داد و زهراء عليها السلام اشك ريخت و فرمود:
اى كاش او را به دنيا نياورده بودم .

 در اينحال رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
امامان بعد از حسين ، از وى آفريده خواهند شد.
حضرت نام يك يك ايشان را تا امام زمان ، مهدى عج الله تالى فرجه الشريف ، اظهار فرمود و گفت :
عيسى بن مريم پشت سر او نماز خواهد خواند.
در اين لحظه ، فاطمه عليها السلام را آرامش فرا گرفت و سپس جبرييل تقاضا و درخواست آن فرشته را بيان فرمود و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم حسين را به آغوش گرفت و به آسمان اشاره كرد و فرمود:
بارالها! به حق اين مولود بر تو بلكه به حق تو بر اين مولود و بر جدش ، محمد، و ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب ، اگر حسين ، فرزند على و فاطمه ، را نزد تو قدر و منزلتى است ، از درداييل خشنود شود و بال ها و مقام و منزلتش را براى او برگردان .

زمهر اولیاء الله شانی کرده ام پیدا

زمهر اولیاء الله شانی کرده ام پیدا

برای خویش عیشی جاودانی کرده ام پیدا

رسا گر نیست دست من بقرب دوست یکتا

زمهر دوستانش نردبانی کرده ام پیدا

ولای آل پیغمبر بود معراج روح من

بجز این آسمانها آسمانی کرده ام پیدا

بحبل الله مهر اهل بیت است اعتصام من

برای نظم ایمان ریسمانی کرده ام پیدا

زمهر حق شناسان هر چه خواهم میشود حاصل

درون خویشتن گنج نهانی کرده ام پیدا

سخنهای امیرالمومنین دل میبرد ازمن

ز اسرار حقایق دلستانی کرده ام پیدا

جمال عالم آرایش اگر پنهان شد از چشمم

جدیثش رازجان گوش و زبانی کرده ام پیدا

کلامش بوی حق بخشدمشام اهل معنی را

زگلزار الهی بوستانی کرده ام پیدا

قدم در مهر او خم شد عصای مهر محکم شد

برای دشمنش تیر و کمانی کرده ام پیدا

عصا اینجا و عصیان را شفیع آنجاست مهر او

دو عالم گشته ام تا مهربانی کرده ام پیدا

بخاک درگه آل نبی پی برده ام چون فیض

برای خود ز جنت آستانی کرده ام پیدا

ازایشان وافی و صافی فقیهانرا بود کانی

ازین رو بهر عقبی نردبانی کرده ام پیدا

بکوی عشق عیش جاودانی کرده ام پیدا

برای خویش نیکو آشیانی کرده ام پیدا

مرا از دولت دل شد میسر هر چه میخواهم

درون خویشتن گنج نهانی کرده ام پیدا

زعکس روی او در هر دلی مهریست تابنده

بکوی دوست از دلها نشانی کرده ام پیدا

مشام اهل معنی بوی گل مییابد از الفت

زیاران موافق بوستانی کرده ام پیدا

چو در الفت فزاید صحبت اخوان برد حق دل

میان جمع و یاران دلستانی کرده ام پیدا

اگرچه در غم جانان دل از جان و جهان کندم

ولی در دل زعکس او جهانی کرده ام پیدا

زداغ عشق گلها چیده ام پهلوی یکدیگر

درون سینهٔ خود گلستانی کرده ام پیدا

زخان و مان اگر چه برگرفتم دل باو دادم

بکوی عشق لیکن خان و مانی کرده ام پیدا

اگر در پرده دارد یار طرز مهربانی را

من از عشقش انیس مهربانی کرده ام پیدا

کنم تا خویشرا قربان از آن ابرووان مژگان

بدست آورده ام تیری کمانی کرده ام پیدا

اگر جان در ره جانان فدا گردد فدا گردد

زیمن عشق جان جاودانی کرده ام پیدا

نجات فیض تا گردد مسجل نزد اهل حق

ز داغ عشق بر جانم نشانی کرده ام پیدا

فیض کاشانی

مـــهر خـوبان دل و دیــن از همه بـی پروا برد

مـــهر خـوبان دل و دیــن از همه بـی پروا برد

رخ شــــطرنج نبرد آنــــچه رخ زیبا بـــــرد

تو مـــپندار که مجنون سَرِ خود مجنون گـشت

از ســمک تا به سماکش کِشش لیـــلی بــرد

من به ســرچــشمه خورشید نه خود بـردم راه

ذره ای بــــــودم و مــهر تو مـــرا بالا بـــرد

من خسی بی ســر و پایم که به سیل افــــتادم

او که مـی رفـــــــت مرا هم به دل دریا بـرد

جام صهبا ز کــجا بـود؟ مگر دســت کــی بود

که به یک جلوه دل و دین ز همه یک جا برد

خم ابــــروی تو بود و کــف میــــنوی تو بود

که دریـــــن بزم بـــگردید و دل شیدا بـرد

خودت آموختی ام مهر و خودت سوخـــتی ام

با برافروخـــــته رویی که قرار از ما بــــرد

همه یاران به ســـــر راه تـــو بودیم ولــــــی

غــــم روی تو مرا دید و ز مــن یــغما بــرد

همه دل باخته بودیم و پریشان که غمت   همه را پشت ســر انداخت مرا تنــها برد

علامه طباطبائی

فصل تقسيم گل و گندم و لبخند

فصل تقسيم گل و گندم و لبخند

چشم‌ها پرسش بي‌پاسخ حيراني‌ها
دست‌ها تشنة تقسيم فراواني‌ها
با گل زخم، سر راه تو آذين بستيم
داغ‌هاي دل ما، جاي چراغاني‌ها
حاليا! دست كريم تو براي دل ما
سرپناهي است در اين بي‌سر و ساماني‌ها
وقت آن شد كه به گل، حكم شكفتن بدهي!
اي سرانگشت تو آغاز گل‌افشاني‌ها!
فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد
فصل تقسيم غزل‌ها و غزل‌خواني‌ها...
ساية امن كساي تو مرا بر سر، بس!
تا پناهم دهد از وحشت عرياني‌ها
چشم تو لايحة روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پايان پريشاني‌ها

قيصر امين‌پور

اميرمؤمنان على عليه السلام اوّلين و آخرين امام

اميرمؤمنان على عليه السلام اوّلين و آخرين امام
امام صادق عليه السلام از رسول اكرم صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه :
در شب معراج گفته شد: ((
اى محمّد! على اوّل است ، زيرا او نخستين امامى است كه پيمان مرا پذيرفته است . على آخر است ، زيرا آخرين امامى است كه روحش را قبض مى كنم . او همان دابّة است كه با مردم سخن مى گويد)).

رسول اكرم صلى الله عليه و آله در ضمن حديث مفصّلى مى فرمايد كه دابّة الارض سه بار ظاهر مى شود و....

ادامه نوشته

امام حسين عليه السلام حضرت مهدى عليه السلام را غسل مى دهد

 

((رجعت )) در لغت به معناى ((بازگشتن به سوى دنيا)) است

و در اصطلاح عبارت است از :
((بازگشت بعضى از مؤمنان و بعضى از كافران به اين دنيا، بعد از ظهور امام زمان عليه السلام )).از جمله اجماعيات و ضروريات مذهب شيعه ، حقيقت رجعت است ، يعنى پيش از قيامت ، در زمان حضرت مهدى (عج ) و بعد از آن حضرت ، جمعى از مؤمنان خالص و جمعى از كافران خالص 

 و به عبارت ديگر جمعى از نيكان بسيار نيك و جمعى از بدان بسيار بد، به دنيا بر مى گردند.
خوبان و نيكان و مؤمنان خالص به دنيا بر مى گردند براى اينكه با ديدن دولت ائمه عليهم السلام ديده هايشان روشن گردد و مقدارى از جزاى خوبى هايشان در دنيا به آنها برسد.
و بدان و كافران محض ، به دنيا بر مى گردند براى اينكه به عقوبت و عذاب دنيوى برسند. و دولتى كه نمى خواستند به اهل بيت عليهم السلام برسد را مشاهده كنند، و همچنين براى اينكه شيعيان از ايشان انتقام بگيرند.
و ساير مردم در قبرها مى مانند تا روز قيامت محشور شوند. چنانچه در احاديث بسيار وارد شده كه رجوع نمى كند در رجعت مگر كسيكه ايمان خالص داشته و يا كافر محض باشد، امّا ساير مردم به حال خود باقى مى مانند، تا روز قيامت

امام حسين عليه السلام حضرت مهدى عليه السلام را غسل مى دهد
((ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَاءَمْدَدْناكُمْ بِاَمْوالٍ وَ بَنينَ وَ جَعَلْناكُمْ اَكْثَرَ نَفيرا))

((سپس شما را بر آنها چيره مى كنيم ؛ و شما را بوسيله داراييها و فرزندانى كمك خواهيم كرد، و نفرات شما را بيشتر (از دشمن ) قرار مى دهيم )).
در تفسير آيه شريفه 6 از سوره اسراء چنين روايت شده :
... امام حسين عليه السلام با هفتاد نفر از يارانش ، كه خودهاى 

 دو روى طلا بر سر دارند، و به مردم اعلام مى كنند كه اين حسين [ عليه السلام ] است كه خارج شده است ، تا مؤمنان در مورد او دچار شك و ترديد نشوند و خيال نكنند كه شيطان يا دجّال است . و اين هنگامى است كه حضرت مهدى عليه السلام در ميان مردم است .
هنگامى كه همه مؤمنان امام حسين عليه السلام را شناختند و همگى يقين كردند كه او حضرت حسين عليه السلام است ، اجل حضرت مهدى عليه السلام فرا مى رسد و ديده از جهان فرو مى بندد.

آنگاه امام حسين عليه السلام او را غسل و كفن و حنوط مى كند و به خاك مى سپارد. كه هرگز امام را جز امام غسل نمى دهد.

ادامه نوشته

هشت خاصّيت زمين كربلا

هشت خاصّيت زمين كربلا
تربت حضرت سيد الشّهداء بر اساس روايات موثّق آثار فراوانى دارد، از آن جمله :
1 - طبق روايات رسيده سجده كردن بر تربت حضرت حسين عليه السلام موجب قبولى نماز است ، كه امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
السُّجُودُ عَلى تُربَة الحُسين عليه السلام يَخرِقُ الحُجبُ السَّبعة .
سجده كردن بر تربت امام حسين عليه السلام هفت حجاب را از (منع قبولى آن ) نماز بر مى دارد.
2 - ذكر با تسبيح تربت سيّدالشّهداءبراى هر ذكر چهل حسنه در نامه اعمال مى نويسند، و حتّى بدون ذكر، تسبيح را در دست چرخاندن هر يك بيست حسنه دارد.
3 - هر گاه كام نوزاد را با تربت سيّد الشّهداء باز كنند مانند اكسيرى كه مس ‍ را به طلا مبدل ميسازد و وجود نوزاد را از هر پليدى دور نموده و محبّت اهل بيت رسول خدا(ص ) را در دل او مى كارد.
4 - بر لحد يعنى قبر هر ميّتى كه تربت كربلا باشد از عذاب قبر رهانيده ميشود.
5 - تربت كربلا بر هر درد بى درمانى شفا بخش مى باشد كما اينكه بسيار تجربه شده است و در كتب مختلف ذكر گرديده است .
6 - خاك مقتل حسين بن على عليه السلام حصن ، يعنى حصار مى باشد از هر آفات و هر گزندى ، و هر كس آن را با خود حمل نمايد، محفوظ خواهد ماند.
7 - آرام بخش تلاطم موّاج درياهاست يعنى هرگاه دريا به تلاطم آيد، و چاره از همه جا قطع گردد و كمى تربت كربلا بر آن بپاشند دريا آرام ميگيرد.
8 - تربت مظلوم كربلا تحفه حوريان بهشت است آن گاه كه در روز قيامت ماه و خورشيدى نيست تا نور افشانى كند و ظلمات محشر همه جا را فرا مى گيرد، به دستور خداوند خاك كربلا كه تربت سيّدالشّهداء عليه السلام مى باشد برداشته شده و در بالاى بهشت قرار داده مى شود
و نور عظيمى از تربت آن حضرت همه جا را روشن مى كند و همه ديدگان را خيره مى سازد كما اينكه خورشيد چشم انسان را مى زند و كسى نمى تواند مستقيم به آن نگاه كند.

زمين كربلا به بهشت ميرود

زمين كربلا به بهشت ميرود
در كتاب كامل الزيارة ازفخرالسّاجدين حضرت زين العابدين عليه السلام روايت شده است كه خداوند سبحان و تعالى كرب بلا را حرم امن و با بركت قرار داده بيست و چهار هزار سال قبل از آن كه كعبه را خلق نمايد، و چون حقّ تعالى در ابتداى قيامت زمين را به زلزله در مى آورد، و زمين كربلا را با خاكش نورانى و صاف بالا برند.
پس آن را بهترين باغ از باغهاى بهشت مى گرداند و بهترين مساكن از مسكنهاى بهشت كه ساكن نمى شود در آن مگر مقربان و پيامبران و رسولان و آن زمين روشنائى مى دهد در بهشت چنانكه ستاره هاى بسيار روشن در ميان ستاره ها براى اهل زمين روشنائى مى دهند كه نورش ديده هاى اهل بهشت را خيره ميكند.
و آن زمين مقدّس ندا ميدهد در ميان بهشت منم آن زمين طيّب و مباركى كه در آغوش گرفتم و در بر داشتم نعش بهترين شهيدان و سيد جوانان اهل بهشت حسين بن على عليه السلام را.

جان به قربان تو و كرب بلايت يا حسين

اين سر شوريده ام دارد هوايت ياحسين

روز و شب در آرزوى مرقدت آرام به سر

كى شود مأ وى كنم در كربلايت ياحسين

زائر حسين اگر در آتش هم باشد نجات مى يابد

زائر حسين اگر در آتش هم باشد نجات مى يابد
سيد بن طاووس عليه الرّحمه از محمد بن احمد بن داوود نقل كرده است كه مى گفت :
من همسايه اى داشتم كه او را على بن محمد مى گفتند. گفت كه من هر ماه يك مرتبه به زيارت امام حسين (ع ) مى رفتم . و چون سنّم بالا رفت و جسمم ضعيف شد مدّتى به كربلا نرفتم ، و بعد از مدّتى پياده روانه شدم ، و در مدّت چند روز به كربلا رسيدم ، زيارت كردم و نماز خواندم و چون به خواب رفتم ديدم كه حضرت امام حسين (ع ) از قبر بيرون آمده و به من مى گويد:
چرا مرا جفا كردى ؟ و قبل از اين به من نيكوكار بودى !
گفتم اى سيّد جسمم ضعيف شده است و پايم بى قوّت شده است و در اين وقت ترسيدم كه آخر عمر من باشد چند روز راه آمده ام تا به زيارتت رسيده ام و روايتى از شمابه من رسيده است مى خواهم از شما بشنوم ، فرمود: بگو!
گفتم كه روايت مى كنند كه شما فرموده ايد: هر كه به زيارت من آيد در حيات خود من او را بعد از وفاتش زيارت مى كنم .
فرمود: كه بلى من گفته ام و اگر او را در آتش جهنّم بيابم از آتش او را بيرون مى آورم

چرا حضرت خضر زنده است ؟

يكى از پيامبران عظيم الشأ ن كه بدون ترديد زنده است و هم اكنون بيش ‍ از ششهزار سال از عمر شريفش مى گذرد حضرت خضر عليه السلام است .
مطابق روايات بسيارى كه از امامان اهلبيت عليهم السلام رسيده است ، طول عمر حضرت خضر فقط براى اين بود كه گواهى بر طول عمر حضرت بقية اللّه - روحى فداه - باشد، چنانكه امام صادق عليه السلام در ضمن يك حديث طولانى مى فرمايد:
((
در علم خدا گذشته بود كه عمر حضرت قائم (عج ) را در زمان غيبت طولانى گرداند، و مى دانست كه بندگانش از اين عمر طولانى دچار شگفت خواهند شد، از اين رهگذر به بنده صالح (حضرت خضر عليه السلام ) عمر طولانى داد، فقط براى اينكه سند زنده اى بر طول عمر حضرت قائم (عج ) باشد و با طول عمر او بر امكان طول عمر آن حضرت استدلال شود و بدين طريق راه بر دشمنان بسته شود و حجّت بر مردم تمام شود)).

زندگى حضرت خضر و رفتنش به بحر ظلمات و خوردنش از آب حيات خود داستان مفصّلى است كه در كتب تاريخى و حديثى به تفصيل از آن بحث شده ، علاقمندان به كتب مبسوط حديثى مراجعه فرمايند.

امام رضا عليه السلام مى فرمايد:
حضرت خضر عليه السلام از آب حيات خورد، او زنده است و تا دميده شدن صور از دنيا نمى رود، او پيش ما مى آيد و بر ما سلام مى كند، ما صدايش را مى شنويم و خودش را نمى بينيم ، او در مراسم حج شركت مى كند و همه مناسك را انجام مى دهد، در روز عرفه در سرزمين عرفات مى ايستد و براى دعاى مؤمنان آمين مى گويد. خداوند به وسيله او در زمان غيبت ، از قائم ما رفع غربت مى كند و به وسيله او وحشتش را تبديل به انس ‍ مى كند))
.از اين حديث استفاده مى شود كه حضرت خضر عليه السلام جزء سى نفريست كه همواره در محضر حضرت بقية اللّه (عج ) هستند و رتق و فتق امور به فرمان آن حضرت در دست آنهاست

ادامه نوشته

مباهات خدا بر زائر كربلا

از ذريح محاربى منقول است كه گفت : به حضرت امام جعفر صادق (ع ) شكايت كردم آنچه به من مى رسد از قوم و فرزندان من هر گاه به ايشان نقل مى كنيم ثواب زيارت قبر حضرت امام حسين (ع ) را تكذيب من مى كنند و مى گويند:
تو دروغ مى بندى بر امام جعفر (ع ) حضرت فرمود: اى ذريح ! بگذار مردم را كه به هر جا كه خواهند بروند.
والله ، كه حق تعالى مباهات مى كند به زايران حضرت امام حسين (ع ) و آنها كه از راه هاى دور به زيارت آن حضرت مى روند، با ملائكه مقرّبين و حاملان عرش خود حتّى آنكه مى فرمايد به ايشان كه : آيا نمى بينيد زيارت كنندگان قبر حسين بن على (ع ) را كه آمده اند با نهايت شوق به سوى آن حضرت و به سوى فاطمه زهرا(س ).
به عزّت و جلال و عظمت خود سوگند مى خورم كه : واجب گردانم براى ايشان كرامت خود را كه ايشان را گرامى دارم و داخل گردانم ايشان را در بهشتى كه مهيّاكرده ام براى دوستان خود پيغمبران و رسولان خود.
اى ملائكه من ! اينها زيارت كنندگان حسين اند كه محبوب محمّد (ص ) است كه او پيغمبر و حبيب من است
و هر كه مرا دوست مى دارد حبيب مرا دوست مى دارد و هر كه حبيب مرادوست مى دارد محبوب او را دوست مى دارد.
و هر كه حبيب مرا يا محبوب او را دشمن مى دارد بر من لازم است كه او را به بدترين عذاب هاى خود عذاب كنم و به آتش خود او را بسوزانم . و جهنّم را جايگاه او گردانم و او را عذاب كنم كه هيچ يك از عالميان را عذاب نكرده باشم .
(46)
مشايعت ملائك زائر كربلا را
از حضرت امام جعفر صادق (ع ) منقول است كه : چون شخصى از خانه خود بيرون آيد به عزم زيارت حضرت امام حسين (ع ) به سوى كربلا مشايعت كنند او را از هفتصد ملك از بالاى سر او و زير پاى او از جانب راست و چپ و پيش رو و پشت سر او تا او را به اهلش برسانند. پس چون زيارت كند آن حضرت را ندا كند او را منادى كه : (گناهانت آمرزيده شد پس ‍ از سر گير عمل را).
پس با او برمى گردند آن ملائكه تا داخل خانه خود شود. پس به او مى گويند كه : (تو را به خدا سپرديم ).
پس پيوسته به زيارت او مى آيند تا روز مردن او وبعد از مرگ او، هر روز. و زيارت مى كنند حضرت امام حسين (ع ) را و ثوابش از آن مرد است

ادامه نوشته

در آن روزي كه مي‌آيي ...

در آن روزي كه مي‌آيي ...

خبر دارم كه روزي از دل آيينه مي‌آيي
نماز سبز تا برپا شود، آدينه مي‌آيي
خبر دارم كه دادِ ذوالفقارت با تو خواهد بود
طلوع صادق خورشيدوارت با تو خواهد بود
خبر دارم كه بانگ كربلا تكرار مي‌گردد
و ظهر تشنگان، از چشمه‌ات سرشار مي‌گردد
خبر دارم كه معبدها، همه گلپوش خواهد شد
حضورت را، درختان جهان آغوش خواهد شد
خبر دارم كه بُت‌هاي مُجسّم، خوار مي‌گردند
ستون كاخ‌ها، در ناگهان آوار مي‌گردند
خبر دارم، زبانت،‌ داد را تفسير خواهد كرد
عدالت را چو نور روز، عالمگير خواهد كرد
خبر دارم كه من هم مي‌توانم با تو صحبت كرد
و از چشم تو بي‌منّت،‌ تمنّاي محبّت كرد
خبر دارم كه با دست عدالت، دست خواهي داد
«عدالت نامه» را با مُهر خود پيوست خواهي داد
جهان را صبر در دل، يك زمان لبريز خواهد شد
در آن روزي كه مي‌آيي تو، رستاخيز خواهد شد

انبياي الهي در صحنة كربلا

 

برخي از پيش‌گويي‌هاي پيامبران و اوليا درباره حادثه كربلا
ابراهيم(ع) به سرزمين كربلا رسيد. آرام آرام با مركبش مي‌گذشت كه ناگهان به گودال قتل‌گاه رسيد

 اسب، او را به زمين زد. ابراهيم(ع) زبان به استغفار گشود و عرض كرد: خدايا! از من، چه خطايي سر زده است كه به اين بلا دچار شدم؟
جبرئيل نازل شد و عرض كرد: «اي ابراهيم! از تو گناهي سر نزده است. در اين سرزمين، فرزند آخرين فرستاده خدا، ـ محمدبن عبدالله ـ را به قتل مي‌رسانند.

·          حضرت آدم در كربلا

هنگامي كه حضرت آدم(ع) به زمين فرستاده شد، ميان او و همسرش «حوا» جدايي افتاد. آدم براي يافتن همسرش، به جست‌وجو پرداخت. در ميانة راه، گذارش به كربلا افتاد. پس بي‌اختيار، اشك از چشمانش جاري شد و ابري از غم، دلش را تسخير كرد. سر به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا! آيا ديگربار، دچار معصيتي شده‌ام كه اين حال به من دست داده است؟
خطاب رسيد : «اي آدم! گناهي از تو سر نزده است، بلكه در اين سرزمين، فرزند تو ـ حسين(ع) ـ  را با ستم، به قتل مي‌رسانند»
عرض كرد: خدايا حسين كيست؟ آيا از پيامبران است؟
ندا آمد: «نه، پيامبر نيست، ولي فرزند پيامبر آخرالزمان ـ محمد بن عبدالله ـ است.»
عرض كرد: خدايا! قاتل او كيست؟
خطاب آمد: «نامش يزيد است كه ملعون آسمان‌ها و زمين‌ است.»
در اين هنگام، به جبرئيل رو كرد و گفت: دربارة قاتل حسين(ع) چه بايد كرد؟
جبرئيل گفت: «بايد او را لعن كرد».
آدم(ع) چهار بار يزيد را لعن كرد و راه خود را در پيش گرفت و از سرزمين كربلا خارج شد.1

·          كشتي نوح در كربلا

عجله كنيد: «همه سوار بر كشتي شويد. كودكان را فراموش نكنيد. عذاب خداوند نازل شده است» اين كلامي بود كه حضرت نوح(ع) به قوم خود مي‌گفت: از آسمان و زمين آب فوران مي‌كرد. وزش باد شديد نيز وحشت و اضطراب مردم را دو چندان كرده است. همه بر كشتي سوار شدند و كشتي بر امواج پر تلاطم آب سرگردان شد. مدتي در راه بود كه ناگهان از حركت ايستاد. نوح(ع)، مضطرب و نگران با خود مي‌گفت: خدايا! چه شده است؛ چرا كشتي حركت نمي‌كند؟
ناگهان ندا آمد: «اي نبي‌الله! اين‌جا، سرزميني است كه فرزند زادة خاتم الانبيا(ص) و پسر اشرف اوليا كشته مي‌شود.»
نوح پرسيد: قاتل او كيست؟
ندا آمد: «قاتل او، ملعون آسمان‌ها و زمين است.» نوح(ع) چهار بار قاتـلان آن حضرت را لعن كرد تا سرانجام كشتي به راه افتاد و از غرق شدن نجات پيدا كرد.2

·          عبور حضرت ابراهيم از قتل‌گاه

ابراهيم(ع) به سرزمين كربلا رسيد. آرام آرام با مركبش مي‌گذشت كه ناگهان به گودال قتل‌گاه رسيد و اسب، او را به زمين زد. ابراهيم(ع) زبان به استغفار گشود و عرض كرد: خدايا! از من، چه خطايي سر زده است كه به اين بلا دچار شدم؟
جبرئيل نازل شد و عرض كرد: «اي ابراهيم! از تو گناهي سر نزده است. در اين سرزمين، فرزند آخرين فرستاده خدا، ـ محمدبن عبدالله ـ را به قتل مي‌رسانند.»
قاتل او كيست؟
جبرئيل گفت: «قاتل او، ملعون آسمان‌ها و زمين است كه قلم، بر روح اعظم، لعن او را نگاشته است.» در اين هنگام، ابراهيم دست خود را به طرف آسمان بالا برد و در حق قاتلان آن حضرت، لعن و نفرين كرد.3

·          باد و سليمان(ع)

سليمان بر بساط خود، در آسمان در حال حركت بود. ناگهان، باد به جنب‌و جوش افتاد و بساط سليمان از كنترل وي خارج شد. سليمان(ع) تعجب كرد و وحشت و اضطرابي عجيب، سراپاي او را فرا گرفت.
پرسيد: چه شده است؟
باد جواب داد: ما به
 قتل‌گاه حسين(ع) رسيده‌ايم.
سليمان پرسيد: حسين(ع)
 كيست؟
باد گفت: او فرزند علي بن ابي‌طالب و دختر خاتم ‌الانبيا ـ محمد مصطفي ـ است كه در اين سرزمين، به دست قومي جفاكار به قتل مي‌رسد.
سليمان پرسيد: نام قاتلش كيست؟
پاسخ داد: او ملعون زمين و آسمان‌ها است.
در اين هنگام، سليمان دست به آسمان برداشت و يزيد را لعن كرد. باد به خود آمد و بساط سليمان را برداشت و از زمين كربلا دور كرد.5

·          موسي و كربلا

موسي(ع) با «يوشع‌بن نون» در راه بودند كه ناگهان، نعلين موسي پاره شد و خاري در پايش فرو رفت و خون از آن جاري شد. موسي رو به آسمان گفت: خدايا! مگر از من گناهي سر زده است كه به چنين كيفري، در دنيا مبتلا مي‌شوم؟
خطاب رسيد: «اي موسي! نام اين سرزمين كربلا است و در همين سرزمين، خون حسين(ع) ريخته مي‌شود و به دست قومي جفاكار به قتل مي‌رسد.»
موسي گفت: خدايا! حسين كيست؟
خطاب آمد: «او فرزند محمد مصطفي، آخرين فرستادة من، است.»
عرض كرد: قاتل او كيست؟ فرمود: «كسي است كه ماهيان دريا و وحشيان صحرا و پرندگان هوا نيز او را لعن مي‌كنند.»
موسي(ع) نيز رو به آسمان كرد و قاتلان حسين(ع) را لعن و نفرين كرد و با يوشع از زمين كربلا گذشت.5

·          عيسي(ع)  و كربلا

عيسي(ع) كه در جمع حواريان بود و از سرزمين كربلا مي‌گذشت، پس از شنيدن خبر قرار گرفتن شيري بر سر راه عابران، جلو آمد و رو به شير گفت: چرا در اين راه نشسته‌اي و مانع رفت و آمد عابران هستي؟
حيوان به زبان آمد و گفت: يا نبي‌الله! نمي‌گذاريم از اين‌جا بگذري، مگر آن كه بر يزيد، قاتل حسين، لعن كني.
عيسي(ع) پرسيد: قاتل او كيست؟
شير گفت: ملعون چرندگان و پرندگان و درندگان بيابان‌ها است، به ويژه در ايام عاشورا.
عيسي(ع) به همراه حواريان دست به آسمان برداشت و يزيد و قاتلان امام حسين(ع) را لعن كرد. آن‌گاه شير از سر راه كنار رفت و آنان از آن سرزمين گذشتند.6

پي‌نوشت‌ها:
1. علاّمه مجلسي، بحارالانوار، ج10، ص 156.
2. همان، ص 158.
3. همان.
4. همان، ص 157.
5. همان، ص 156.
6. همان، ص 157

ساعت ديدار

ميان باغ‌هاي سبز رؤيا چشم در راهم
نمي‌خوابم، تو را امروز و فردا،‌ چشم در راهم
جواب پرسشم را ... ديدگانم باز مي‌گويند
همانا چشم در راهم، همانا چشم در راهم
سبك‌تر مي‌وزي تو، مثل عطر مريمستان‌ها
ولي من در حصار سنگ شب‌ها، در راهم
نخواهد جادّه گر پايان بگيرد در مسير خود
نهايت را در اين سرگشتگي‌ها، چشم در راهم
سكوت است و سكوت است و سكوت است و سكوتستان
تو را در هيبت امواج دريا، چشم در راهم
تو نزديكي، تو دوري، فهم كوتاهم نمي‌بيند
تو را در بيشه‌هاي دور افرا، چشم در راهم
رگ ارديبهشت سبز، مي‌رقصد به رگ‌هايم
سراسر اضطرابم، باز امّا چشم در راهم
شبيه تك درختم، در كويري دور از باران
به اميد بهاران شكوفا، چشم در راهم
طراوت مي‌دمد، از ناكجاهايي كه پنهان است
به جان حسرت، در اين سير و تماشا، چشم در راهم
به ديدار كسي دل بسته‌ام، بايد كه برگردد
به سوي شش جهت از سمت صحرا، چشم در راهم
تلاوت مي‌شود، آواز پيدايي كه در راه است
به هر آواز پنهان يا كه پيدا، چشم در راهم
نگاهم مي‌كشد سر، تا فراز قلّه‌هاي دور
تو را در انتهاي هرچه بالا، چشم در راهم
گذشت لحظه‌ها قرني‌ست در من، در من ساكن
براي ساعت ديدار، مولا! چشم در راهم

حقیقت آن.........

NEVESHTEH___14

عظمت وبزرگی خداوند

See Explanation.  Clicking on the picture will download 
the highest resolution version available.

بهترين روش سعادت بخش براى زن از نگاه حضرت یاس

پايه تخت و انگشتر بهشتى
روزى حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها از پدر خود، رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله تقاضاى يك انگشتر نمود؟
پيامبر اسلام به دخترش فرمود: آيا مى خواهى تو را به چيزى كه از انگشتر بهتر است ، راهنمائى كنم ؟
هر موقع كه نماز شب را خواندى ، خواسته خود را از خداوند در خواست نما كه برآورده خواهد شد.
پس چون حضرت زهراء سلام اللّه عليها حاجت خود را از خداوند متعال طلب كرد، ندائى شنيد:
اى فاطمه ! آنچه مى خواستى برآورده شد و هم اكنون زير سجّاده جانماز مى باشد.
حضرت زهراء سلام اللّه عليها، سجّاده را بلند نمود و انگشترى از ياقوت زير آن بود؛ برداشت و بسيار خوشحال گشت و خوابيد.
در خواب ديد كه وارد بهشت شده است و سه ساختمان قصر زيبا، حضرت را جلب توجّه كرد؛ لذا سؤ ال نمود كه اين قصرها براى كيست ؟
پاسخ شنيد: براى فاطمه ، دختر محمّد صلّلى اللّه عليه و آله مى باشد، حضرت داخل يكى از آن قصرها شد كه بسيار مجهّز و زيبا بود، در اين ، بين چشمش به تختى افتاد كه سه پايه داشت ، سؤ ال نمود: چرا اين تخت سه پايه دارد؟
گفته شد: چون صاحبش از خداوند انگشترى خواست ؛ پس يكى از پايه هاى اين تخت براى او انگشترى ساخته شد.
چون صبح شد، حضور پدرش رسول خدا آمد و جريان خوابش را بيان نمود، حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله فرمود: فاطمه جان ! دنيا براى شما و پيروان شما آفريده نشده است ؛ بلكه آخرت براى شماها خواهد بود و بهشت وعده گاه ما و شما مى باشد.
و سپس افزود: اين دنيا ارزشى ندارد، بى وفا و از بين رفتنى است و غرورآور و فريبنده خواهد بود.
هنگامى كه حضرت زهراء سلام اللّه عليها به منزل خويش آمد، آن انگشتر را زير جانمازش نهاد و از آن منصرف گرديد.
و چون شب فرا رسيد خوابيد، در خواب ديد كه وارد بهشت شده است و همين كه عبورش در آن قصر به همان تخت افتاد، ديد كه بر چهار پايه استوار گشته است ، وقتى علّت را جويا شد.
گفتند: صاحبش انگشتر را برگردانيد و تخت به همان حالت اوّليّه خود چهار پايه بازگشت .

تقسيم كار و پاداش اطاعت
امام باقر عليه السلام حكايت فرمايد:
چون حضرت علىّ و فاطمه صلوات اللّه عليهما ازدواج كردند، كارها را بين خود تقسيم نمودند، كارهاى مربوط به داخل منزل را حضرت فاطمه سلام اللّه عليها عهده دار آن گرديد؛ و آنچه را كه مربوط به بيرون منزل بود امام علىّ عليه السلام پذيرفت .
چند روزى بدين منوال گذشت ، روزى امام علىّ عليه السلام وارد منزل گرديد و اظهار داشت : اى فاطمه ! در منزل چه داريم ؟
حضرت زهراء سلام اللّه عليها پاسخ داد: قسم به حقيقت تو! سه روز است كه هيچ نداريم .
امام علىّ عليه السلام فرمود: چرا قبلاً نگفته اى ؟
جواب داد: چون پدرم ، رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله مرا نهى فرمود از اين كه چيزى را از شوهرم درخواست كنم كه قادر بر انجام آن نباشد.
پس اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام از منزل خارج شد و مبلغ يك دينار از شخصى قرض نمود و به سوى منزل مراجعت كرد تا آنچه را كه حضرت زهراء سلام اللّه عليها مى خواهد خريدارى نمايد.
در بين راه ، عمّار ياسر را ديد كه غمگين و افسرده است ، فرمود: براى چه از منزل بيرون آمده اى ؟
و چرا افسرده اى ؟
عمّار گفت : يا اميرالمؤ منين ! گرسنگى و تهيدستى ما را غمگين نموده است و به همين دليل از منزل بيرون آمده ام .
در اين لحظه ، يكى از اصحاب كه اين داستان را از امام محمّد باقر عليه السلام مى شنيد، گفت : مولاى من ! آيا در چنين وضعيّتى رسول اللّه زنده بود؟
حضرت فرمود: بلى رسول خدا زنده بود.
سپس امام باقر عليه السلام افزود: اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام به عمّار خطاب كرد و فرمود: من نيز به همين جهت از منزل بيرون آمده ام و يك دينار قرض كرده ام تا رفع مشكل خويش نمايم ؛ ولى آن دينار را به تو مى دهم ، و سپس حضرت آن يك دينار را به عمّار ياسر داد و خود دست خالى روانه منزل گرديد.
چون وارد منزل گشت ، ديد رسول اللّه صلّلى اللّه عليه و آله نشسته است و فاطمه سلام اللّه عليها مشغول نماز مى باشد و طبقى سرپوشيده جلوى آن دو بزرگوار قرار دارد.
همين كه حضرت زهراء سلام اللّه عليها نمازش را به اتمام رسانيد، به طرف طبق رفت و سرپوش را برداشت ، مقدارى نان و گوشت در طبق موجود بود.
امام علىّ عليه السلام از همسرش سؤ ال نمود: اين طبق غذا را چه كسى آورده است ؟
پاسخ داد: از طرف خداوند متعال ؛ چون او هر كه را بخواهد از نعمت هايش روزى مى رساند.
حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله خطاب به آن دو همسر كرد و فرمود: مى خواهيد مثال شماها را بگويم ؟
گفتند: بلى .
حضرت رسول فرمود: تو اى علىّ! مانند حضرت زكريّا عليه السلام هستى ، كه چون بر مريم سلام اللّه عليها وارد شد او را در محراب ، مشغول عبادت يافت كه كنارش طبقى از غذا قرار داشت .
و اين همان طبق غذائى است كه قائم آل محمّد عليهم السلام وعجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف نيز از آن تناول خواهد نمود.
(22)
بهترين روش سعادت بخش براى زن
محدّثين و مورّخين از اميرالمؤ منين ، امام علىّ عليه السلام حكايت كرده اند:
روزى در جمع عدّه اى از اصحاب و ياران نشسته بوديم ، كه حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله سؤ ال فرمود: بهترين چيز براى زن چيست ؟
و هيچ يك از افراد جواب مناسبى براى آن نداشتند.
هنگامى كه من به منزل ، نزد فاطمه سلام اللّه عليها آمدم ، موضوع را براى آن مخدّره ، مطرح كردم كه امروز پيامبر خدا چنين سؤ الى را بيان نموده است ؟
حضرت فاطمه سلام اللّه عليها اظهار داشت : آيا هيچ كدام از اصحاب جواب آن را ندانستند؟
گفتم : خير، كسى جوابى نداد.
پس از آن مخدّره اظهار نمود: بهترين چيزى كه براى زن سعادت بخش و مفيد مى باشد، آن است كه مردى را نبيند و هيچ مرد نامحرمى نيز او را نبيند.
امام علىّ عليه السلام افزود: چون شب فرا رسيد، در جلسه اى با حضور اصحاب و رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله مشاركت نموده و من گفتم :
يا رسول اللّه ! از ما سؤ ال كردى : چه چيزى براى زن بهتر است ؟
اكنون جواب آن را آورده ام و آن اين كه : بهترين چيز براى زن آن است كه مردى را نبيند و هيچ مرد نامحرمى هم او را نبيند.
حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله فرمود: چه كسى اين پاسخ را گفته است ؟
گفتم : فاطمه زهراء سلام اللّه عليها.
حضرت فرمود: بلى ، دخترم راست گفته است ، همانا كه او پاره تن من مى باشد

اختر گوهرنماى فروزنده ولايت

میلاد حضرت زهرا (س)بر دوستداران ایشان و الخصوص بر شیعیان امیر المومنین حضرت علی (ع) مبارک باد

((لَوْلاكَ لَما خَلَقْتُ الا فْلاكَ، وَلَوْلا عَلىُّ لَما خَلَقْتُكَ، وَلَوْلا فاطِمَةُ لَما خَلَقْتُكُما)).
يعنى ؛ اى محمّد! اگر تو نبودى ، جهان با اين عظمت را نمى آفريدم و اگر علىّ عليه السلام نبود، تو را نمى آفريدم و اگر فاطمه زهراء سلام اللّه عليها نمى بود، شماها را نمى آفريدم .

اختر گوهرنماى فروزنده ولايت

اى ماه دو هفته ، اختر آوردى

اى درّ يتيم ، گوهر آوردى

اى نور خدا از جيب عصمت

يعنى ز خديجه دختر آوردى

از مركز آسمان رفعت

تابنده چه ماه انور آوردى

از نافه ناف خطّه خاك

يك توده ز مشگ و عنبر آوردى

هستى دادى به كشتىِ إ مكان

اى كشتىِ هستى ، لنگر آوردى

خود صادر اوّلى وز اوّل

يك صادر ديگر مصدر آوردى

هم تلخى كام ما امروز

بيرون كردى و شكر آوردى

جانى به جهان ، دوباره دادى

يك باره ، روان ديگر آوردى

اى پادشه سرير لولاك

بر فرق وجود افسر آوردى

يكتاست علىّ و نيست همتايش

او را به علىّ برابر آورد(2)

ختم رسل چو فاطمه گر دخترى نداشت

بى شبهه آسمان حيا اخترى نداشت

گر خلقت بتول ، نمى كرد كردگار

در روزگار، شير خدا همسرى نداشت

از اين دو گر يكى نه به هستى قدم زدى

اين يك براستى زنى و آن شوهرى نداشت

بى دختر پيغمبر ما عرصه وجود

مانند امّتى است كه پيغمبرى نداشت

ولادت با سعادت آن بانوى نمونه و مجلّله . بنابر مشهور، روز جمعه ، بيستم ماه جمادى الثّانى سال پنجم بعثت ، سه سال پس از جريان معراج در شهر مكّه معظّمه واقع شد؛ و جهان ظلمانى را به نور مقدّس خود روشن نمود.
و چون آن حضرت به دنيا آمد تنى چند از زنان بهشتى با ظرف هائى از آب كوثر در كنار بستر خديجه حضور يافته و نوزاد را غسل دادند.
پس از آن ، نوزاد لب به سخن گشود و اظهار داشت :
((اءشهد اءن لا إ له إ لاّ اللّه ، و اءنّ اءبى رسول اللّه سيّد الا نبياء، و اءنّ بَعْلى سيّد الا وصياء، و وُلدى سادة الا سباط)).
و سپس نام يكايك آن زنان بهشتى را به زبان آورد؛ و بر هر يك سلام نمود.
نام : فاطمه ، زهراء
(4)، صلوات اللّه و سلامه عليها.
كنيه : اُمّ اءبيها، اُمّ الا ئمّة ، اُمّ الحسنين و ... .
لقب : سيّدة نساء العالمين ، بضعة الرّسول ، بتول ، صدّيقة ، راضية ، مرضيّة ، مباركة ، طاهرة ، مطهّرة ، عذراء، زكيّة ، محدّثة ، صفيّة ، سيّدة ، عابدة ، مظلومة ، حكيمة ، حليمة ، تقيّة ، حبيبة ، كاظمة ، رؤ وفة و... .
و هر يك از لقب ها، اشاره به بعضى از كمالات و صفات حسنه مخصوص آن بانوى مكرّمه خواهد بود.
پدر : حضرت محمّد، پيامبر عظيم القدر اسلام صلّلى اللّه عليه و آله مى باشد.
مادر : خديجه دختر خويلد، اوّلين زنى كه به وحدانيّت خداوند و نيز رسالت پيامبر اكرم صلّلى اللّه عليه و آله ايمان آورد و همراه آن حضرت نماز جماعت خواند؛ و تمام ثروت خود را كه يكى از ثروتمندان مهمّ بوده است براى ترويج دين اسلام در اختيار همسرش ، حضرت رسول قرار داد.
خادمه آن حضرت : فضّه نام داشت كه خود داراى فضائل و مناقبى است ، از آن جمله اين كه حافظ تمام قرآن بود.
نقش انگشتر حضرت : ((اءمِنَ الْمُتوسِّلُونَ)) بوده است .
حضرت زهراء سلام اللّه عليها كوچكترين فرزند خانواده و تنها يادگار حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله بود.
آن بانوى بزرگوار، بسيار مورد تكريم و احترام خاصّ پدرش رسول گرامى اسلام قرار مى گرفت و حتّى بارها هنگام ورود جلوى پايش بلند مى شد و پيشانى او را مى بوسيد و مى فرمود:
فاطمه از من است و من از اويم ، پدرش فدايش باد، هر كه فاطمه را خوشنود نمايد مرا خوشنود كرده ، و هر كه او را ناراحت نمايد مرا ناراحت كرده است و ... .
در بسيارى از روايات آمده است : حضرت زهراء سلام اللّه عليها، در طول مدّت عمر پر بركت خود، هيچ گاه خون حيض و يا خون نفاس ‍ مشاهده ننمود؛ و بر خلاف ديگر زن ها هميشه پاك و پاكيزه بود و به همين جهت است كه آن حضرت را طاهره و مطهّره ناميده اند.
در سنين هشت سالگى از شهر مكّه معظّمه به سوى شهر مدينه منوّره مهاجرت نمود.
در مورد زمان ازدواج حضرت زهراء سلام اللّه عليها بين مورّخين و محدّثين اختلاف نظر است ؛ ولى مشهور آن است كه حضرت در سنين ده سالگى به ازدواج اميرالمؤ منين ، امام علىّ عليه السلام در آمد، كه در ماه مبارك رمضان نامزدى و خطبه نكاح واقع شد؛ و در ماه ذى الحجّة مراسم عروسى انجام گرفت .
در مدّت عمر آن حضرت نيز بين تاريخ نويسان و راويان حديث اختلاف نظر است ، ولى مشهور عمر مبارك حضرت را بين 18 تا 25 سال گفته اند.
همچنين در اين كه آن بانوى مكرّمه چند روز پس از شهادت پدر گراميش ، دار فانى را وداع گفت و به شهادت رسيد، در كتاب هاى تاريخ و حديث ، مابين چهل روز تا شش ماه آمده است ، ولى معروف بين 75 تا 95 روز گفته شده است .
ليكن مشهور سيزدهم جمادى الاوّل و يا سوّم جمادى الثّانى ، سال دهم هجرى قمرى را گفته اند.
(5)
علّت رحلت و شهادت آن مظلومه تاريخ : مصيبت ها و شكنجه هاى دردناكى بوده است كه پس از رحلت پيامبر اسلام صلّلى اللّه عليه و آله ، توسّط افراد معلوم الحال بر آن حضرت وارد ساختند كه تاريخ ، آنها را ثبت نموده است .
به طورى كه حضرت پس از پدرش هيچ گاه خندان و شادمان ديده نشد، بلكه مرتّب گريان و ناراحت بود تا جائى كه يكى از چهار گريه كنندگان عالم به حساب آمده است .
آن حضرت اوّلين فردى بود كه در اسلام ، برايش توسّط اءسماء بنت عُميس ، با تقاضاى خود حضرت تابوت ساخته شد، به جهت آن كه حتّى پس از وفاتش حجم بدن مقدّسش مورد ديد افراد قرار نگيرد.
مراسم غسل و كفن و دفن ، همچنين نماز بر جنازه مطهّر آن حضرت توسّط همسرش ، امام علىّ عليه السلام و برخى ديگر از نزديكان خاصّ، شبانه انجام گرفت .
و محلّ قبر آن حضرت تا هنگام ظهور امام زمان عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف از چشم همگان مخفى و پنهان بوده و خواهد بود.
فرزندان : حضرت داراى سه فرزند پسر به نام هاى : امام حسن ، امام حسين ، محسن ؛ و دو دختر به نام هاى : حضرت زينب و امّ كلثوم عليهم السلام بوده است .
نماز آن حضرت : دو ركعت است ، در ركعت اوّل پس از قرائت سوره حمد، صد مرتبه سوره قدر، و در ركعت دوّم صد مرتبه سوره توحيد خوانده مى شود.
و پس از سلام نماز، تسبيحات آن حضرت ؛ و سپس صد مرتبه صلوات بر پيغمبر و اهل بيتش سلام اللّه عليهم فرستاده مى شود.
و بعد از آن حوائج و خواسته هاى مشروعه خود را از درگاه خداوند متعال در خواست نمايد
.

 

ادامه نوشته

گواهى دادن آب فرات به ولايت على عليه السلام

گواهى دادن آب فرات به ولايت على عليه السلام
روايت شده وقتى حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام از جنگ صفين و وقايع آن سرزمين فارغ گرديد با اصحاب و احباب در كنار فرات ايستاده و خطاب به آب فرمود: (( مَن اَنا)) آب فرات به موج و اضطراب و لرزش در آمده و موجهاى آبش بلند گرديد، و جماعت لشكر ملاحظه اوضاع فرات نموده متوجه بودند، كه ناگاه جميع حاضرين شنيدند كه آب فرات به بيان افصح و ابلغ گفت : ((اشهد ان لا اله الا اللّه و اشهد ان محمد رسول اللّه و اشهد ان امير المؤمنين عليّا ولى اللّه و حجة اللّه على خلقه )) و فرات همان نهريست كه در مهر و صداق فاطمه زهرا عليها السلام داخل شده و مال مطلق آن مخدّره بود و به همه كس بلكه بر حيوانات صحراها و پرندگان مباح و حلال بوده .

ادامه نوشته

تصاویر بسیار زیبا از رهبر بزرگوار انقلاب حضرت ایت الله خامنه ای

ادامه نوشته

یار

 دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد

جان طاقت هجر تو ازین بیش ندارد

از عاقبت عشق تو اندیشه نکردم

دیوانه دل عاقبت اندیش ندارد

 

 

تقدیم به محضر مبارک امام عصر (عج)

کیست کاندر دو جهان عاشق دیدار تو نیست

کو کسی کو به دل و دیده خریدار تو نیست

دور کن پرده ز رخسار و رقیب از پهلو

که مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست

در تو حیرانم و آنکس که ندانست تو را

وندر آن کس که بدانست و طلب کار تو نیست

در طلب کاری گلزار وصالت امروز

نیست راهی که درو پای من و خار تو نیست

شربت وصل تو را وقت صلای عام است

ز آنکه در شهر کسی نیست که بیمار تو نیست

من به شکرانهٔ وصلت دل و جان پیش کشم

گر متاع دل و جان کاسد بازار تو نیست

در بهای نظری از تو بدادم جانی

بپذیر از من اگر چند سزاوار تو نیست

وصل تو خواستم از لطف تو روزی، گفتی

چون مرا رای بود حاجت گفتار تو نیست

سیف فرغانی از تو به که نالد چون هیچ

«کس ندانم که درین شهر گرفتار تو نیست

افسانه ی خاموشی

افسانه ی خاموشی

چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی
 مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی
 ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم
 که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی
می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش
به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی
سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت
 چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی
نمی سنجد و می رنجند ازین زیبا سخن سایه
 بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی

همنشین جان

همنشین جان

بی تو ای جان جهان ، جان و جهانی گو مباش
 چون رخ جانانه نتوان دید جانی گو مباش
همنشین جان من مهر جهان افروز توست
 گر ز جان مهر تو برخیزد جهانی گو مباش
 یک دم وصلت ز عمر جاودانم خوش تر است
 بر وصال دوست عمر جاودانی گو مباش
در هوای گلشن او پر گشا ای مرغ جان
 طایر خلد آشیانی خکدانی گو مباش
 در خراب آباد دنیا نامه ای بی ننگ نیست
 از منخلوت نشین نام و نشانی گو مباش
چون که من از پا فتادم دستگیری گو مخیز
چون که من از سر گذشتم آستانی گو مباش
 گر پس از من در دلت سوز سخن گیرد چه سود
 من چو خاموشی گرفتم ترجمانی گو مباش
 سایه چون مرغ خزانت بی پناهی خوش تر است
 چتر گل چون نیست بر سر سایبانی گو مباش

یاد آر

یاد آر

ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم
 و ز یار شکایت سوی اغیار نبردیم
 معلوم نشد صدق دل و سر محبت
تا این سر سودازده بر دار نبردیم
 ما را چه غم سود و زیان است که هرگز
 سودای تو را برسر بازار نبردیم
با حسن فروشان بهل این گرمی بازار
 ما یوسف خود را به خریدارنبردیم
 ای دوست که آنصبح دل افروز خوشت باد
 یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم
سرسبزی آن خرمن گل باد اگر چند
 از باغ تو جز سرزنش خار نبردیم
 بی رنگی ام از چشم تو انداخت اگر نه
کی خون دلی بود که در کار نبردیم
 تا روشنی چشم و دل سایه از آن روست
 از اینه ای منت دیدار نبردیم

 

شبِ وصل

شبِ وصل

يــــك امشبــــى كه در آغوش مـــــاه تابانم

ز هر چه در دو جهان است، روى گردانم

بگيـــــر دامن خورشيد را دمــــــى، اى صبح

كــــه مــه نهاده سر خويش را به دامانم

هــــزار ساغـــــر آب حيــــات خــــوردم از آن

لبـــــان و همچـــو سكندر هنوز عطشانم

خـــــداى را كـه چه سرّى نهفته اندر عشق

كــــه يــــار در بر من خفته، من پريشانم؟

نـــــدانــم از شب وصل است يا ز صبح فراق

كـــه همچــو مرغ سحرگاه، من غزلخوانم؟

هــــــزار سال، اگـــر بگذرد از اين شب وصل

ز داستــــان لــــطيفش، هـــــــزار دستانم

مخوان حديث شب وصل خويش را، هندى

كـــــه بيمنـــــاك ز چشــــمِ بــــدِ حسودانم

 

جامِ ازل

مــــــازاده عشقيم و پســــرخـــوانده جاميم

در مستى و جــــــانبازى دلدار تماميم

دلـــــــداده ميخــــــــــانه و قــــربانى شربيم

در بارگــــــه پيرمغان، پيــــــــر غلاميم

همبستر دلـــــــــدار و زهجــــرش به عذابيم

در وصـــل غريقيم و به هجران مداميم

بى رنگ و نـــــــــواييم؛ ولــــــى بسته رنگيم

بى نام ونشانيم و همى در پى ناميم

با صوفــــــــى و با عارف و درويش، به جنگيم

پـــــــــرخاشگـر فلسفه و علم كلاميم

از مــــــــــدرسه مهجور و ز مخــــــلوق كناريم

مطــــــرود خرد پيشه و منفور عواميم

با هستى و هستى طلبان، پشت به پشتيم

بــــــا نيستى از روز ازل گام به گاميم

غزل های زیبا از امام خمینی (ره)

درب نيمه سوخته  

نگذاشتند آب غسل پيغمبر (ص ) خشك بشود عمر با عده اى كه دور و برش بودند دستور داد تا هيزم آوردند و خودش با آنها كمك مى كرد، هيزم را اطراف منزل على و فاطمه و فرزندانش (عليهم السلام ) قرار دادند بعد عمر با صداى بلند (به طورى كه هر كه در خانه هست بفهمد) گفت : يا على ! به خدا قسم اگر از خانه بيرون نيايى و با خليفه رسول خدا ابى بكر بيعت نكنى ، خودت و خانواده ات را آتش مى زنم .
حضرت زهرا(عليهاالسلام ) فرمود: اى عمر ما با تو كارى نداريم .
عمر گفت : در را باز كن وگرنه خانه را با خودتان آتش مى زنم .
حضرت زهرا (سلام اللّه عليها) فرمود: مگر از خدا نمى ترسى و مى خواهى به خانه ام داخل بشوى .
كلمات مستدل و در عين حال ، سوزناك حضرت در عمر تاءثيرى نكرد و عمر از كار خود منصرف نشد و آتش خواست و در خانه را آتش زد وبا فشار، در نيم سوخته را بر روى بى بى هُل داد. كه حضرت ناله اى زد: يا رسول اللّه ...!
علامه مجلسى مى فرمايد: وقتى در خانه آتش گرفت ، امام حسين پنج ساله بود و ناظر اين جريانات بود كه يك وقت عمر لگدى به در نيم سوخته زد، حضرت زهرا (سلام اللّه عليها) پشت در بود در كنده شد و حضرت زير در افتاد و صدا زد اى پدر اى رسول خدا! آقا امام حسين (ع ) وقتى اين منظره اسفبار را مشاهده فرمود، دوان دوان آمد خدمت پدر و صدا زد: پدر جان ! بلند شو مادرمان را كشتند!!!
(61)

برسر كنم خاك عزاى زهرا

يا آنكه گريم از براى زهرا

مانند طفلانش زغم پريشان

خانه به خانه در هواى زهرا

برگو چرا شير خدا نگريد

چون كودكان از ماجراى زهرا

صاحب عزا شد زينب جگرخون

هرجا چو مرغى بانواى زهرا

زهرا به خاك و ما همه به صد غم

بر سر زنان اندر هواى زهرا

دارم اميد، ديگر، ستم نبيند

هر دل به غم شد مبتلاى زهرا

از حق طلب كن در مدينه روزى

بوسه زنى بر خاك پاى زهرا

سفارش مولا به حضرت عباس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علامه شيخ عبدالحسين حلى در النقدالنزيه (جلد1، صفحه 100) از فخر الذاكرين ، عالم بزرگوار، شيخ ميرزا هادى خراسانى نجفى ، نقل مى كند كه گويد: اميرالمؤ منين (ع ) حضرت عباس (ع ) را فرا خواند و به سينه چسبانيد و چشمانش را بوسيد و از او عهد گرفت كه چون در كربلا بر آب دست يافت ، تا برادرش حسين تشنه است ، قطره اى از آن ننوشد، و اين كه ارباب مقاتل گويند حضرت عباس (ع ) در شريعه فرات آب را نخورد و آن را ريخت به سبب اطاعت از سفارش پدرش على مرتضى (ع ) بوده است .

زهرا (س ) و دفاع از على (ع )

ريسمان و طنابى به گردن آقا على (ع ) انداختند. على (ع ) را روى زمين كشاندند. بى بى دو عالم جلو آمد و خود را بين آقا على (ع ) و آنها انداخت و فرمود: نمى گذارم برويد؛ دست على (ع ) را گرفت و مانع از رفتن شد. هركارى كردند كه على (ع ) را از دست زهرا (عليهاالسلام ) بيرون آورند، ديدند فايده ندارد. آخ بميرم يك وقت قنفذ ملعون چنان با تازيانه به بازوى بى بى زد كه بى بى در اثر آن ضربات غش كرد (كه تا بعد از مرگ زهرا (سلام اللّه عليها) همچون بازوبندى در بازوى حضرت باقى بود) بعد آقا على (ع ) را با زور كشان كشان نزد ابوبكر آوردند در حالى كه عمر با شمشير بالاى سر آقا ايستاده بود و خالد بن وليد و ابوعبيده و سالم غلام حذيفه و معاذ و مغيره و اسيد بن حضير و بشير بن سعد و ديگران اطراف ابوبكر را گرفته بودند و همه مسلح بودند، عمر از جا بلند شد و رو به ابوبكر (كه روى منبر پيغمبر (ص ) را اشغال كرده بود) كرد و گفت : چرا نشسته اى در حالى كه با تو مخالفت مى كند، اگر بيعت نمى كند دستور بده تا گردنش را بزنم !!! آقا امام حسن و امام حسين (عليه السلام ) اين بچه هاى على (ع ) خرد سال هستند ايستاده اند دارند نگاه مى كنند كه با پدر و مادرشان چكار مى كنند تا اين حرف را از آن ملعون شنيدند، شروع به گريه و ناله كردند. بچه قلبش رقيق است ، دارند پدرش را تهديد به قتل مى كنند مادرشان را هم كه كشتند. چكار كنند رو به قبر جد بزرگوارشان كردند و با ناله و فرياد صدا زدند: يا جداه يا رسول اللّه ! ببين با مادر ما چه كردند! ببين با پدر ما چه مى كنند! يا جداه ! ما بى يار و ياور را ببين ... يا جداه ! ببين بدن اهل بيت تو را چطور لرزاند!!!(62)

يا فاطمه بعد از نبى ، غمخانه شد كاشانه ات

چون شمع گريان سوختى اى عالمى پروانه ات

چون خصم دون شد جمله ور، خود آمدى درپشت در

زين رَه كُند شرمى مگر، آن دشمن ديوانه ات

با ناله اى خير النّساء گفتى كه اى فضّه بيا

آندم كه افتادى زپا، در آستان خانه ات

گشتى تو قربان على ، در حفظ جان آن ولى

كردى دفاع مشكلى ، با محسن دُر دانه ات

آزرده و دامن كشان ، رفتى و جسمت درفشان

قبر نهانت يك نشان از مرگ مظلومانه ات

وصیت  حضرت یاس

بعد از آن همه مصيبتهايى كه بى بى فاطمه (عليهاالسلام ) متحمل شد، و چهل روز به بستر افتاد (و از درد پهلو و صورت كبود شده از سيلى و بازوى ورم كرده از ضربت تازيانه و سقط شدن فرزندش محسن (ع ) ناله ها داشت ) احساس كرد كه شهادتش نزديك شده .
ام ايمن و اسماء بنت عميس را صدا زد كه بيايند، وقتى كه آمدند، فرمود: برويد بگوئيد آقا اميرالمؤ منين (ع ) بيايد.
آمدند، آقا را صدا زدند و آقا تشريف آوردند و فرمودند: فاطمه جان در چه حالى هستيد، چه فرمايشى داشتيد؟
بى بى فاطمه (عليهاالسلام ) فرمود: پسر عموى عزيزم دارم مى ميرم و گمان مى كنم به همين زودى ها ميخواهم به پدرم ملحق بشوم ، مى خواهم درد دل و وصيت بكنم .
آقا على فرمود: اى فرزند رسول خدا، اى دختر پيغمبر چه وصيتى داريد؟!
صدا زد: يا على از وقتى كه بخانه شما آمدم و باهم معاشرت داشتيم ، آيا تا بحال از من دروغى ديده يا شنيده ايد؟ آيا تا بحال از من خيانتى مشاهده كرده ايد؟ آيا تا بحال با دستورهاى شما مخالفتى كرده ام ؟ آيا تابحال از من بدى ديده ايد؟
آقا اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: پناه بخدا مى برم فاطمه جان شما بهترين زنان عالم هستيد از همه جهت ، از نظر خدا پرستى ، نيكوكارى ، تقوى ، بزرگوارى ، علم ، عمل . من از شما هيچ بدى نديدم ، زهرا جان اين حرفها چيست كه ميزنى ؟! جدائى از شما و دورى از شما خيلى بر من سخت است .
بخدا قسم دوباره مصيبتهاى رسول اللّه را براى من تازه كردى . من نمى توانم دورى شما را ببينم ، خيلى بر من سخت و گران و ناگوار است .
بعد فرمود: انا للّه و انا اليه راجعون ... چه مصيبت فجيع ودردناك و غم آورى است . بخدا اين مصيبت تسليت ناپذير و غير قابل جبران است .
يك وقت آقا اميرالمؤ منين و بى بى فاطمه (عليه السلام ) باهم به گريه افتادند و يك ساعتى كنارهم گريه مى كردند. آقا سر بى بى را بسينه چسبانيد و فرمود: فاطمه جان هرچه مى خواهى بگو، من در خدمت هستم .
بى بى فرمود: خدا جزاى خيرت بدهد. اى پسر عموجان .
يا على اگر مُردم دختر خواهرم زينب را به مادرى بچه هام انتخاب كن ، چون او مثل من براى بچه ها مادرى مى كند و براى بچه هاى يتيم مهربان است ، نمى خواهم بچه هام وقتى بى مادر شدند احساس بى مادرى كنند.
يا على نمى خواهم آن كسانيكه به من ظلم و ستم كردند و حق مرا خوردند و پهلويم را سوراخ كردند و شكستند و محسنم را سقط كردند و بر من تازيانه زدند پشت جنازه ام حاضر شوند، زيرا آنها دشمن من و خدا و رسول خدا(ص ) هستند.
يا على نگذار احدى از آنها يا اتباع آنها بر من نماز بخوانند و تشييع جنازه ام كنند ... .
يا على شب مرا غسل بده و شب كفن كن و شب نماز بر من بخوان و شب دفنم كن ... در آن وقتى كه تمام ديده ها و چشمها بخواب رفته .
(73)

از گلستان توحيد آتش زبانه مى زد

گل گشته بود پرپر بلبل ترانه مى زد

در گلشن ولايت يك نو شكفته گل بود

گرمى گذاشت گلچين اين گل جوانه مى زد

من ايستاده بودم ديدم كه مادرم را

قاتل گهى به كوچه گه بين خانه مى زد

گاهى به پشت وپهلو گاهى به دست و بازو

گاهى به چشم و صورت گاهى به شانه مى زد

گرديده بود قنفذ همدست با مغيره

اين با غلاف شمشير او تازيانه مى زد

با چشم خويش ديدم مظلومىِ پدر را

از ناله اى كه مادر در آستانه مى زد

وقتى كه باغ مى سوخت صيّاد بى مروّت

مرغ شكسته پر را در آشيانه مى زد

مردم به خواب بودند مادر ز هوش ‍ مى رفت

بابا به صورتش آب ز اشك شبانه مى زد

انار بهشتى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
حضرت زهرا(س ) بيمار و بسترى گرديد، حضرت على (ع ) به بالين او آمد و گفت : ((چه ميل دارى تا برايت فراهم كنم ؟)).
فاطمه (س ) كه يك عنصر كامل حياء و عزت بود، نمى خواست شوهرش را به زحمت اندازد، در پاسخ گفت : من از شما چيزى نمى خواهم )).
حضرت على (ع ) اصرار كرد.
فاطمه (س ) گفت : ((اى پسر عمو! پدرم به من سفارش كرده كه هرگز چيزى را از شوهرت درخواست نكن ، مبادا او نداشته باشد و در برابر درخواست تو شرمنده شود)).
على (ع ) فرمود: اى فاطمه ! به حق من ، هر چه ميل دارى بگو))
فاطمه (س ) گفت : ((اكنون كه مرا سوگند دادى ، اگر انارى برايم فراهم كنى خوب است )).
حضرت على (ع ) برخاست و براى فراهم نمودن انار، از خانه بيرون رفت ، و با بعضى از مسلمانان روبرو شد و از آنها پرسيد:((انار در كجا پيدا مى شود؟)).
آنها عرض كردند: فصل انار گذشته ، ولى چند روز قبل ، شمعون يهودى ، چند عدد انار از طايف آورده است .
ادامه نوشته

شفاى زهرا(س ) به دست على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت زهرا(س ) بيمار شده بود، رسول اكرم (ص ) به ديدار او آمد، فرمود: ((حالت چطور است ، چرا غمگين هستى ؟))
فاطمه : كسالت دارم .
پيامبر: آيا به چيزى ميل دارى ؟
فاطمه به انگور ميل دارم ، ولى مى دانم كه اكنون فصل انگور نيست .
پيامبر: خدا قدرت آن را دارد كه انگور را براى ما بفرستد، آن گاه چنين دعا كرد: اللهم ائتنا به مع افضل عندك منزلة : ((خدايا! انگور را همراه كسى كه از نظر مقام بهترين فرد امت من در پيشگاه تو است ، نزد ما بفرست )).
چند لحظه اى نگذشت ، ناگاه حضرت على (ع ) وارد خانه شد، ديدند زنبيلى در دست دارد و زير عبا گرفته است ، پيامبر(ص ) به او فرمود: چه همراه دارى ؟
على : انگور است كه براى فاطمه (س ) آورده ام .
پيامبر(ص ) دوباره فرمود: الله اكبر، الله اكبر همان گونه كه دعاى مرا (بهترين فرد امت ) به على (ع ) اختصاص دادى ، شفاى دختر مرا در اين انگور قرار بده )).
فاطمه (س ) از آن انگور خورد، و هنوز پيامبر(ص ) از خانه حضرت زهرا(س ) بيرون نيامده بود كه آن بانوى بزرگوار شفا يافت .

فخر حوّا و عظمت زهراء عليها السلام

فخر حوّا و عظمت زهراء عليها السلام
امام حسن عسكرى به نقل از پدران بزرگوارش عليهم السلام ، از رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله فرمود:
چون خداوند متعال حضرت آدم عليه السلام و حوّا را آفريد و در بهشت جاى گرفتند، بر خود باليدند و آدم عليه السلام به همسر خود حوّا، گفت : خداوند موجودى بهتر و برتر از ما نيافريده است .
در اين هنگام پروردگار متعال به جبرئيل عليه السلام وحى فرستاد: بنده ام ، آدم را به فردوس اءعلى بِبَر؛ همين كه آدم عليه السلام وارد آن مكان مقدّس شد، كنيزى كه در يكى از بهترين قصرها كه بر سرش تاجى از نور بود و دو گوشواره از نور در گوش خود داشت ، توجّه آدم را به خود جلب كرد.
و چون نگاه آدم بر آن فرشته افتاد و ديد كه نور جمالش تمام بهشت را روشنائى بخشيده ، از جبرئيل سؤ ال نمود كه : او كيست ؟
جبرئيل عليه السلام اظهار داشت : او فاطمه دختر محمّد، پيغمبر خدا و يكى از فرزندان تو مى باشد كه در زمان آينده مبعوث مى گردد.
آدم عليه السلام سؤ ال نمود: تاجى كه بر سر دارد چيست ؟
جبرئيل گفت : شوهرش علىّ بن ابى طالب عليه السلام مى باشد.

يگانه بانوى عشق و پاكى

فاطمه ، يگانه بانوى عشق و پاكى
مرحوم قطب الدّين راوندى در كتاب خود آورده است :
سلمان فارسى گفت : روزى به منزل حضرت زهراء سلام اللّه عليها وارد شدم ، آسيابى را جلوى آن حضرت ديدم كه دستاس آن را با حالت خستگى و ضعف گرفته است و مى چرخاند و مقدارى جو، آرد مى نمود؛ و در گوشه اى از اتاق ، حسين عليه السلام را ديدم كه از شدّت گرسنگى ناله مى كرد.
گفتم : اى دختر رسول اللّه ! چرا خود را در سختى و مشقّت قرار داده اى ، با اين كه فضّه پيش خدمت شما است ؟!
حضرت در جواب اظهار داشت : پدرم رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله فرمود: كارهاى منزل يك روز بر عهده من و يك روز بر عهده فضّه باشد؛ و امروز نوبت من است .
گفتم : اجازه فرمائيد كه من كمك نمايم ، يا آسياب را بچرخانم ، يا اين كه حسين عليه السلام را آرام كنم و دلداريش دهم ؟
حضرت فرمود: من نسبت به فرزندم ، حسين آشناتر هستم ؛ پس تو دستاس را بچرخان تا آرد تهيّه گردد.
بنابراين من مشغول چرخانيدن دستاس شدم و چون مقدارى از جوها را آرد كردم ، صداى اذان را بگوشم رسيد؛ پس براى اقامه نماز به مسجد رفتم و نماز جماعت را به امامت حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله بجاآوردم .
و بعد از نماز، جريان حضرت فاطمه سلام اللّه عليها را براى اميرالمؤ منين ، علىّ عليه السلام تعريف كردم .
امام علىّ عليه السلام گريان شد و از مسجد بيرون رفت و پس از گذشت لحظاتى در حالى كه تبسّم مى نمود، به مسجد بازگشت .
حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله جريان را از علىّ عليه السلام جويا شد؟
و او اظهار داشت : چون بر فاطمه وارد شدم ، وى را ديدم بر قفا خوابيده و حسين نيز روى سينه اش در خواب بود و سنگ آسياب بدون آن كه در دست كسى باشد، مى چرخيد!!
حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله فرمود: خداوند ملائكه اى را آفريده است تا در خدمت محمّد و اهل بيت او عليهم السلام باشند.
(24)
همچنين أ نَس بن مالك به نقل از بلال حبشى اذان گوى رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله حكايت كند:
روزى عبورم بر خانه حضرت زهراء سلام اللّه عليها افتاد، ديدم كه آن مخدّره مشغول دستاس و چرخانيدن سنگ آسياب براى تهيّه آرد مى باشد، در حالى كه حسين عليه السلام در كنارش گريان بود.
عرض كردم : اى فاطمه ! كدام برايت بهتر است : يا من دستاس را به چرخانم يا حسين را نگهدارى نمايم تا آرام و ساكت شود.
حضرت زهراء سلام اللّه عليها فرمود: اى بلال ! من بهتر مى توانم فرزندم را آرام كنم ؛ پس من دستاس را گرفتم و مقدار آردى كه حضرت مى خواست ، برايش تهيّه نمودم .
سپس حضور مبارك رسول اللّه صلّلى اللّه عليه و آله رسيدم ، حضرت فرمود: چرا امروز اذان نگفتى ؟
عرض كردم : يا رسول اللّه ! به منزل فاطمه سلام اللّه عليها عبور كردم ، او را ديدم كه مشغول تهيّه آرد مى باشد، من او را كمك كردم .
حضرت رسول فرمود: چون براى فاطمه دلسوزى كردى و او را ترحّم و كمك نمودى ، از خداوند مى خواهم كه تو را كمك نمايد.

درد دل حضرت حیدر به هنگام دفن بانوی یاس

اين سخن را به هنگام دفن سرور زنان جهان حضرت فاطمه عليهاسلام مولا فرمودند:

 

السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللّهِ عَنّى وَ عَنِ ابْنَتِكَ النّازِلَةِ فى

اى رسول خدا، از من و دخترت بر تو سلام باد كه در جوار

جِوارِكَ، وَالسَّريعَةِ اللَّحاقِ بِكَ. قَلَّ يا رَسُولَ اللّهِ عَنْ صَفِيَّتِكَ

تو آمد، و به سرعت به تو ملحق شد. اى رسول حق، از دورى دختر برگزيده ات شكيبايى ام

صَبْرى، وَ رَقَّ عَنْها تَجَلُّدى، اِلاّ اَنَّ لى فِى التَّاَسّى بِعَظيمِ فُرْقَتِكَ،

كم شد، و طاقتم از دست رفت، جز آنكه مرا در فراق عظيم تو،

وَ فادِح ِ مُصيبَتِكَ مَوْضِعَ تَعَزٍّ. فَلَقَدْ وَسَّدْتُكَ فى مَلْحُودَةِ

و سنگينى مصيبتت جاى تسليت (در مصيبت فاطمه) است. زيرا من بودم كه با دست خود تو را در آغوش خاك

قَبْرِكَ، وَ فاضَتْ بَيْنَ نَحْرى وَ صَدْرى نَفْسُكَ. فَاِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ

جاى دادم، و سرت بر سينه من بود كه روح پاكت از قفس تن پريد. ما از خداييم و به خدا

راجِعُونَ. فَلَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَديعَةُ، وَ اُخِذَتِ الرَّهينَةُ. اَمّا حُزْنى

بازمى گرديم. راستى كه امانت بازگردانده شد، و گروگان دريافت گرديد. اما غصه من

فَسَرْمَدٌ، وَ اَمّا لَيْلى فَمُسَهَّدٌ، اِلى اَنْ يَخْتارَ اللّهُ لى دارَكَ الَّتى اَنْتَ

ابدى است، و شبم قرين بيدارى است تازمانى كه خداوند براى من جايگاهى راكه تو درآن اقامت دارى

بِها مُقيمٌ. وَ سَتُنَبِّئُكَ ابْنَتُكَ بِتَضافُرِ اُمَّتِكَ عَلى هَضْمِها، فَاَحْفِهَا

اختيار كند. به زودى دخترت از همدستى امت براى ستم بر او به تو خبر خواهد داد، در پرسيدن از او

السُّؤالَ، وَاسْتَخْبِرْهَا الْحالَ; هذا وَ لَمْ يَطُلِ الْعَهْدُ، وَ لَمْ يَخْلُ

اصرار كن، و خبر اوضاع را از او بخواه; در حالى كه بين ما و تو فاصله زيادى نشده و زمانه از يادت

مِنْكَ الذِّكْرُ. وَالسَّلامُ عَلَيْكُما سَلامَ مُوَدِّع ، لا قال وَ لا سَئِم.

خالى نگشته اين همه ستم به ما شد. به هر دو نفر شما سلام باد سلام وداع كننده نه سلام رنجيده خاطر دلتنگ.

فَاِنْ اَنْصَرِفْ فَلا عَنْ مَلالة، وَ اِنْ اُقِمْ فَلا عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِما وَعَدَ اللّهُ

اگر از كنار مرقدت بروم نه از باب ملالت است، و اگر بمانم نه از جهت بدگمانى به آنچه خداوند

الصّــابِــريــنَ .

به صابران وعده داده است
لعنت بر غصبان فدک  لعنت بر  تمام کسانی حرمت خانه مولا را شکستند لعنت بر پایه گذران سقیفه لعنت بر غصبان حکومت امیر المومنین حضرت حیدرعلی (ع)