سفر عشق
(سفر عشق )
امام حسين عليه السلام در هشتم ذى الحجة ، روز ترويه ، به جهت حفظ جان خويش و حريم كعبه از يك سو و به انجام رساندن رسالت خود از سوى ديگر، با تبديل حج خود به عمره به سوى كوفه حركت كرده و ضمن خطبه اى بعد از حمد و سپاس الهى و درود بر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
مرگ را بر انسان همچو گردنبند بر گردن دختران مقدر نموده اند؛ چقدر مشتاق ديدار اجداد خود، چون شوق يعقوب به ديدار يوسف هستم ! براى من شهادتگاهى را برگزيده اند؛ گويا گرگ هاى دشت نواويس و كربلا را مى بينم كه بند بند پيكرم را جدا كرده و مشك ها و شكمبه هاى خالى خود را از آن انباشته مى كنند.
از تقدير الهى گريزى نيست ؛ خشنودى خدا، خرسندى ما خاندان پيامبر است ؛ بر بلاى او شكيباييم كه خداوند پاداش صبر پيشگان را براى ما عطا مى كند. ذريه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از او جدا نخواهد شد؛ چشم حضرت در حريم قدس الهى ، به ديدارشان روشن شده و وعده خويش را در حقشان وفا مى نمايد.
كسى كه جانش را در راه ما بذل كرده و آماده ديدار خداوند متعال است ، بايد با ما سفر آغاز كند، به اميد خداوند، صبح رهسپارم .
پس از به راه افتادن ، فرشتگان با صف هاى آراسته و سلاح به دست و مؤ منين از اجنه به محضر حضرت آمده و جهت از بين بردن دشمن ياغى كسب اجازه نموده و امام حسين عليه السلام فرمود:
آيا كتاب خداوند متعال را نخوانده ايد كه مى فرمايد: اگر در خانه هايتان بوديد، آنانكه كشته شدن برايشان مقدر شده ، در بسترشان كشته مى شدند. علاوه بر اين ، اگر در شهر و وطن خود بمانم ، اين مردم نگونسار به چه چيزى آزمايش شوند و چه كسى در قبر من كه خداوند از بدو آفرينش زمين ، آنرا براى من برگزيد، خواهد آرميد؛ خداوند آنجا را پناهگاه شيعيان و دوستان ما قرار داد تا اعمال و نمازشان را آنجا پذيرفته و دعايشان مستجاب گشته و آنجا سكونت كنند تا در دنيا و آخرت در امان باشند. در حضور شما در ساعات پايانى روز عاشورا كه مصادف با روز جمعه است (در برخى روايات شنبه ) مرا مى كشند و بعد از من دنبال ريختن خون كسى از خانواده من نخواهند بد و سر مرا به يزيد بن معاويه لعنهما الله خواهند برد.
در اينحال اجنه گفتند:
به خدا سوگند، اى حبيب خدا و فرزند حبيب پروردگار! اگر مخالفت دستور تو براى ما جايز بود، تمام دشمنان ترا قبل از دسترسى به تو، مى كشتيم .
امام حسين عليه السلام فرمود:
به خدا قسم ، ما بر ايشان توانمندتر از شما هستيم و لكن بناى الهى بر اين است كه نابودى هلاك شدگان و زندگى جاويد يافتگان ، با تمام شدن حجت و دليل الهى انجام پذيرد. (85)
سپس حضرت سيدالشهداء عليه السلام رهسپار كوفه از راه مدينه شد و در مدينه بر سر مقبره رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و بعد از درد دل و گريستن ، ريحانه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به خواب رفت و در خواب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را ديد كه مى فرمايد:
فرزندم ! عجله كن ! بشتاب كه پدر و مادر و برادر و جده ات ، خديجه كبرى ، همه مشتاق تواند؛ به سوى ما بشتاب .
امام حسين عليه السلام با شوق ديدار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گريان و اندوهگين از خواب بيدار شد و نزد برادرش ، محمد حنفيه ، كه در بستر بيمارى بود، آمد و محمد حنفيه به امام حسين عليه السلام گفت :
ترا به حق جدت ، محمد صلى الله عليه و آله و سلم ، سوگند، از حرم جد خود بيرون مرو كه در اينجا ياران فراوان دارى .
امام عليه السلام فرمود:
از رفتن به عراق ناگزيرم .
محمد حنفيه گفت :
به خدا قسم ، فراق تو اندوهگينم مى سازد؛ اگر مبتلا به اين بيمارى سخت نبودم ، با تو همراه مى شدم ؛ بخدا، توان گرفتن قبضه شمشير و نيزه را ندارم ؛ پس از تو مرا شادى نيست .
محمد حنفيه سخت گريست و بيهوش شد و پس از به هوش آمدن گفت :
برادر جان ! ترا به خدا مى سپارم ؛ اى شهيد مظلوم !
امام حسين عليه السلام از برادرش خداحافظى كرد و از مدينه رهسپار كوفه شد و بعد از مصادره اموال كاروانى در محلى به نام تنعيم كه براى يزيد هداياى والى يمن را مى برد، به منطقه اى به نام صفاح رسيد و فرزدق را ديد و درباره مردم كوفه سؤ ال كرد و فرزدق گفت :
دل هايشان با شما و شمشيرهايشان با بنى اميه است .
و سپس در محل حاجر جواب نامه مسلم بن عقيل را نوشته و با قيس بن مسهر به كوفه فرستاد:
بسم الله الرحمن الرحيم
از: حسين بن على
به : برادران مؤ من و مسلمانش
سلام بر شما!
خدا سپاس كه معبود حقى جز او نيست . اما بعد؛ نامه مسلم بن عقيل به دستم رسيد و خبر از اجتماع و عزم شما براى يارى و حق خواهى ما مى داد؛ از خداوند مسئلت دارم كه احسانش را براى همه ما مرحمت فرموده و شما را بر اين همت والا برترين پاداش را عطا فرمايد. من روز سه شنبه ، هشتم ذى الحجة ، از مكه به سوى كوفه رهسپار شدم و به محض ورود فرستاده ام بر شما، در امور خود شتاب كنيد؛ به اميد الهى ، همين روزها بر شما وارد مى شوم .
سپس حضرت مسير را ادامه داد و به منطقه اى به نام زرود رسيد و نگاهش به خيمه اى افراشته كه از آن زهير بن قين بود، افتاد و شخصى را فرستاد و زهير را به نزد خود دعوت فرمود و ليكن زهير نپذيرفت و همسرش گفت :
سبحان الله ! فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ترا مى خواهد و تو پاسخ نمى دهى ؟!
از اينرو زهير برخاست و خدمت امام حسين عليه السلام شرفياب شد و چندى نگذشت و با چهره اى شاد و برافروخته برگشت و دستور داد تا خيمه اش را كنار خيمه هاى حسين عليه السلام بپا كنند و به همراهانش گفت :
هر كس از شما خواهان نصرت و يارى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است ، به ما بپيوندد.
در همينجا (زرود) خبر شهادت مسلم و هانى به حضرت رسيد و ضمن طلب رحمت براى آندو، گريه فرمود و اهل كاروان ، مخصوصا زنان شيون و زارى نمودند.
كاروان در ادامه مسيرش به منزلگاه زباله رسيد و خبر شهادت قيس بن مسهر نيز در اين منزل به حضرت رسيد و امام حسين عليه السلام در اينجا و فرصت هاى ديگر به دست آمده ، همراهانش را آگاه مى ساخت كه اين سفر شهادت است تا كسانى كه بخاطر دنيا و پست و مقام و غيره با آنها همسفرند، حساب خود را از ايشان جدا كنند. سرانجام به منطقه اى به نام شراف رسيدند و حضرت از جوانان خواست تا آب زيادى بردارند و از اين محل دور نشده بودند كه ناگهان يكى از همراهان بانگ تكبير برآورد و گفت :
نخل هايى از دور مى بينم .
همسفران گفتند:
در اين وادى نخلى نيست ؛ آنها سر نيزه ها و سرهاى اسبان است كه سوى ما مى آيند.
پس از چند لحظه ، حر بن يزيد رياحى با هزار سوار كه آثار تشنگى در چهره همه نمايان بود، رسيد و حضرت دستور داد تا حر و افرادش و حتى اسبان آنها را آب دهند و امام حسين عليه السلام پس از محبت بسيار به آنان در خطبه اى پس از حمد و سپاس الهى فرمود:
من با پاسخ به دعوت شما، خويش را نزد خداوند متعال و شما معذور دانستم ؛ مرا با نوشتن نامه و فرستادن نمايندگانتان به نزد خود خوانديد و گفتيد كه ما امامى نداريم و شايد به سبب شما خداوند ما را هدايت نمايد. حال اگر بر همان عهد و پيمان هستيد، با بيعت مجدد مرا مطمئن كنيد وگرنه از همين جاى بدانجا كه آمدم باز مى گردم .
هيچيك سخنى نگفتيد و وقت نماز شد؛ پس از گفتن اذان ، حر و افرادش به امام حسين عليه السلام اقتداء كردند و بعد از نماز حضرت رو به ايشان كرد و بعد از حمد و ثناى الهى و درود بر محمد صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
اى مردم ! بطور يقين اگر تقواى الهى را پيشه كرده و حق را از آن صاحبانش بدانيد، نزد خداوند پسنديده تر است ؛ ما خاندان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به ولايت مسلمانان سزاوارتر از اين مدعيان دروغين هستيم كه با جور و ستم و تجاوز رفتار مى كنند. اگر ما را نمى خواهيد و به حق ما نادانيد و خواسته شما غير از آن است كه در نامه هايتان نوشتيد، بر مى گردم .
حر گفت :
سخن از نامه هايى گفتى كه من قصه آنها را نمى دانم .
امام حسين عليه السلام به عقبة بن سمعان فرمود تا نامه ها را كه در دو خورجين پر بود، به ايشان نشان دهد. حر پس از ديدن نامه ها گفت :
من از اين كسانى كه براى شما نامه نوشتند: نيستم ؛ مرا دستور داده اند كه از تو دور نشوم تا ترا نزد ابن زياد ببرم .
امام حسين عليه السلام فرمود:
اى حر! مرگ تو زودتر از آن رخ خواهد داد.
و حضرت يارانش را گفت تا سوار شده و به راه افتند و ليكن حر راه را برايشان بست و امام عليه السلام فرمود:
مادرت به عزايت نشيند؛ از ما چه مى خواهى ؟
حر گفت :
اگر غير از تو كسى نام مادرم را مى برد، پاسخش را مى دادم و ليكن مرا توان ياد نمودن مادرت جز به نيكى نيست .
سرانجام حر موافقت كرد كه حضرت به غير از كوفه و مدينه راهى ديگر انتخاب كند؛ از اينرو به سوى كربلا حركت فرمود و در بيضه براى ياران خود و حر طى سخنرانى فرمود:
اى مردم ! رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هر كسى فرمانرواى ستمگرى بيند كه حرام خدا را حلال شمارد و پيمان خدا مى شكند و با سنت و روش سيره رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مخالفت كرده و با بندگان خداوند متعال با گناه و تجاوز رفتار مى كند و با كردار و گفتارش بر او قيام نكند، بر خداوند متعال است كه او را در جايگاه و همشاءن او قرار دهد. بدانيد و آگاه باشيد كه ايشان پيرو محض شيطان و عصيان ورز خداى رحمان هستند؛ فساد و تباهى را آشكار كرده و حدود الهى را وا گذاشته اند؛ بيت المال را در انحصار خود قرار داده و حرام خود را حلال و حلال او را حرام كرده اند. من از هر كس ديگرى سزاوارترم كه در برابر ايشان بايستم .
نامه هاى شما به دستم رسيده و نمايندگانتان نزدم آمدند كه گوياى بيعت شما با من بودند؛ اگر به بيعت خود بمانيد، به رشد و كمال مى رسيد؛ من حسين بن على ، فرزند دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، خود و خاندانم با شما و خاندانتان بوده و من اسوه و الگوى شما هستم .
اگر اكنون بيعت شكنى مى كنيد، به جانم قسم كه اين پديده جديدى از شما نيست ؛ زيرا قبلا با پدر و برادر و پسر عمويم ، مسلم بن عقيل ، نيز اينگونه رفتار كرديد؛ فريفته كسى است كه فريب شما را بخورد؛ شما ايمان و سعادت و خوشبختى خودتان را از دست داديد و عاقبت پيمان شكن بر ضرر خودش خواهد بود؛ خداوند از شما بى نياز است .
حضرت در ادامه مسير، در منطقه اى به نام رهيمه مردى از كوفيان را ديد و در جواب سؤ الش كه علت خروج از مدينه را پرسيد، فرمود:
بنى اميه دشنامم دادند، صبر كردم ؛ مالم را گرفتند، صبر كردم ؛ خواستند خونم را بريزند؛ گريختم ؛ قسم به خدا، مرا خواهند كشت و به دنبال اين ، خداوند ذلت و كشتار را بر ايشان مسلط كند و كسانى بر آنان سيطره پيدا كنند كه خوار و ذليلشان سازند.
سپس در منزلگاه عذيب ، چهار سوار از كوفه نزد امام عليه السلام مى آمدند كه حر به حضرت گفت :
اين چهار نفر با شما نبودند و از كوفيانند؛ از اينرو ايشان را بازداشت كرده و به كوفه بر مى گردانم .
امام حسين عليه السلام فرمود:
من از ايشان همچون خودم حمايت مى كنم ؛ ايشان ياران من هستند؛ تو با من پيمان بستى كه قبل از رسيدن نامه اى از ابن زياد، متعرض من نشوى .
حر گفت :
آرى ؛ وليكن آنان با شما نبودند.
امام عليه السلام فرمود:
ايشان از ياران من بوده و به منزله كسانى اند كه با من آمده اند؛ اگر به پيمان خود پايدار نمانى ، با تو مى جنگم .
حر از آنان دست برداشت و سپس حضرت از آن چهار تن درباره مردم كوفه پرسيد و گفتند:
اشراف و ثروتمندان كوفه را با پول خريدند و دل ديگران با تو و شمشيرشان بر توست .
وقتى امام عليه السلام از فرستاده خود، قيس بن مسهر، پرسيد، گفتند:
حصين بن تميم او را دستگير كرده و نزد عبيدالله بن زياد فرستاد و ابن زياد به او دستور داد تا شما و پدر بزرگوارتان را ناسزا گويد و ليكن قيس بن مسهر براى شما و پدرتان درود فرستاد و ابن زياد و پدرش را لعن كرد و مردم را به يارى شما فرا خواند و ابن زياد نيز دستور داد تا او را از بالاى قصر به زمين افكنند.
در اينحال اشك در چشمان ، حضرت حلقه زد و فرمود:
برخى به شهادت نائل آمدند و برخى در انتظارند و (هرگز عقيده و راه خود را) تغيير ندادند
؛ بارالها! بهشت را جايگاه ما و آنان قرار ده و ما و ايشان را در رحمتكده و ذخيره گاه پاداشت ، گرد هم آر.
پس از آنجا، به قصر بنى مقاتل رسيدند و حضرت خيمه اى افراشته و نيزه اى كوبيده و شمشيرى آويزان و اسبى در اسطبل ديد و پرسيد:
اين خيمه كيست ؟
گفتند:
عبيدالله بن حر جعفى .
حضرت ، حجاج بن مسروق را نزد او فرستاد و ابن حر از او پرسيد:
همراهانت كيستند؟
ابن مسروق گفت :
اى پسر حر! خدا با من است ؛ به خدا قسم ، اگر دعوتش را بپذيرى ، خداوند كرامتى را به تو هديه كرده است ؛ او حسين بن على عليهما السلام است كه ترا به يارى خود فرا مى خواند؛ اگر در ركاب او به نبرد بپردازى ، اجر و پاداش الهى نصيب شده و اگر به شهادت نائل شوى به فوز عظيم واصل مى شوى .
او گفت :
به خدا سوگند، از كوفه بيرون نيامدم مگر به خاطر آنچه در كوفه ديدم ؛ بيشتر مردم آنجا خود را آماده جنگ با حضرت كرده اند؛ از اينرو فهميدم كه امام عليه السلام كشته خواهد شد و مرا توان نصرت و يارى او نيست و اكنون دوست ندارم كه او مرا و من او را ببينم .
ابن مسروق نزد امام حسين عليه السلام آمد و ماجرا را به استحضار حضرت رساند؛ در اينحال امام عليه السلام برخاست و با عده اى از يارانش نزد ابن حر رفت و به محض ورود، سلام داد و ابن حر ضمن جواب سلام ، حضرت را به بالاى مجلس نشاند و امام عليه السلام فرمود:
اى پسر حر! همشهريان شما به من نامه نوشتند و گفتند كه بر يارى من آماده اند و مرا نزد خود دعوت كردند؛ و ليكن من ايشان را در گفتارشان راسخ و پا بر جا نمى بينم . بى گمان ترا گناهان زيادى است ؛ آيا مى خواهى با توبه اى آنها را محو و از بين ببرى ؟
ابن حر پرسيد:
آن چه توبه اى است .
حضرت عليه السلام فرمود:
فرزند دخت پيامبرت را يارى كن و در ركاب او به نبرد بپرداز.
ابن حر گفت :
به خدا سوگند، من مى دانم كه پيرو شما در آخرت خوشبخت و سعادتمند است و ليكن در كوفه يار و ياورى ندارى ؛ اگر ترا در كوفه يارانى بود، من پايدارترين ايشان در برابر دشمنانت بودم . ترا بخدا، همراهى مرا با خود مخواه ؛ هر چه بتوانم شما را كمك مالى مى نمايم ؛ اين اسب من است كه بخدا سوگند، با آن بر كسى نتاختم مگر اينكه مرگ را بر او چشاندم و هيچ سوارى نتوانست مرا بر آن اسب دريابد؛ آن اسب مال تو باشد؛ شمشيرم نيز از آن شما باشد كه بر هر چه زدم ، دو نيمش كرد.
امام حسين عليه السلام فرمود:
اكنون كه از ما روى گردان شدى ، ما را به اسب و خودت و اموالت نيازى نيست ؛ من گمراهان را ياور خويش نمى گيرم ؛ نصيحتى مى كنمت ؛ تا آنجا كه مى توانى از ما دور شو تا فرياد دادخواهى ما را نشنوى و كشتار ما را نبينى ؛ به خدا سوگند، فرياد استغاثه ما را هر كسى بشنود و ما را يارى نكند، خداوند متعال او را در آتش دوزخ افكند.
امام عليه السلام برگشت و عمرو بن قيس و پسر عموى او را ديد و فرمود:
آيا براى يارى ما آمده ايد؟
پاسخ دادند:
ما عيالمنديم و اموال مردم به دست ماست ؛ صلاح نمى دانيم امانت را ضايع و تباه سازيم .
امام حسين عليه السلام فرمود:
پس از ما دور شويد تا فرياد خواهى ما را نشنويد و اثرى از ما نبينيد؛ زيرا هر كسى استمداد ما را شنيده و اثرى از ما را ببيند و به يارى ما نيايد، خدا راست كه او را به رو در آتش جهنم افكند.
سرانجام سرور جوانان بهشت با يارانش به سوى مزار عاشقان ، كربلا به راه افتادند.
يا اءيتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية .
اى روح آرامش يافته ! به سوى پروردگارت كه تو از او خشنودى و او از تو خرسند، باز گرد