ارباب عشق را چو صلاى بلا زدند اول به نام عقل نخستين صلا زدند
جام بلا به كام بلى گو شد از ((الست)) سنگ بلا به جانب بانگ بلى زدند
تاج مصيبتى كه فلك تاب آن نداشت بر فرق فرقدان شه لا فتى زدند
پس بر حجاب اكبر ناموس كبريا آتش ز كينه هاى نهان، بر ملا زدند
شد لعل درفشان حقيقت، زمردين الماس كين چو بر جگر مجتبى زدند
پس در قلمرو غم و اندوه و ابتلاء كوس بلا به نام شه كربلا زدند
فرمان تو خطان ركابش كه خط محو بر نقش ماسوى ز كمال صفا زدند
دست ولا زدند به دامان شاه عشق بر هر دو عالم از ره تحقيق، پا زدند
در قلزم محبت آن شاه، چون حباب افراشتند خيمه هستى به روى آب